ضربه ی سخت بعدی رووقتی خوردم که یکماه بعد جاریم خبر حاملگیشو داد , و میگف که ناخواسته حامله شده با وجود یه پسر 3 ساله. خیلی غصه خوردم ولی چه میشه کرد, ازون به بعد افتادیم به خط دکتر و درمان,یبار رفتم ای یو ای کردم که نتیجه نگرفتم, بعد اون تازه فهمیدم مشکل از شوهرمه, که واریکوسل داشت, بیچاره دوبارم رفت عمل,دفه ی اولش که دکترش زده بود داغون کرده بود, بعد یکسال که ما فکر میکردیم باید صبر کنیم نتیجه ی آزمایشش بدتر از اولش بود, دوسال بعد از عمل اولش دوباره یه دکتر حاذق پیدا کردیم, اونم شانسی بود, که بعد از عمل اون خداروشکر نتیجه اسپرمها بهتر از اول شدن,نه در حد عالی, ولی اونقدی بود که بشه امیدوار باشیم, دکتر گف 6 ماه تا یکسال صبر کنین , صبر کردیم, نشد, دوباره رفتیم آز دادیم دیدیم زیاد تعریفی نداره, تو این وسطا هم من همچنان دکتر میرفتم برای خودم که یبار عکس رنگی انداختم, چند مرحله دارو درمانی کردم , همه جام میگفتن تو سالمی! پس چرا نمیشه اخه.
سرتونو درد نیارم, اومدیم تاااااا بهمن ماه 97 که من با شوهرم بحثم شد , گف تو اخلاقت اینطوریه که خدا بهمون بچه نمیده(من زیاد اهل رفت و آمد نیستم و منظور شوهرم هم همین بود) اونقد ناراحت شدم, گریه کردم با خودم عهد بستم که میرم سراغ میکرو, تو این مدت هم بخاطر صبر کردن واس نتیجه عمل شوهرم و اینکه هزینه ش زیاد میشد نرفته بودیم سراغ این روشها, که اینم بالاخره قسمتمون شد.
بهمن ماه رفتم مرکز ناباروری جهاد تبریز, اونجام تا وارد میشی موجی از انرژی مثبت و منفی البته منفی بیشتر! به آدم وارد میشه, با خودم میگفتم یدونه ازین میترسیدم که اونم دارم امتحانش میکنم, اسفند ماه اولین سیکل میکرو رو شروع کردن, انواع آزمایشها و هردفه سونو کردنها, زجرآورترین روزای زندگیم بود, آمپولها رو گذاشتن جلوم , منم که تاحالا تجربه نداشتم خیلی برام سخت بود, اون موقه هم سرکار میرفتم امپولهامو با سختی میبردم شرکت همکارم بهم میزد, روز نهم رفتم واس سونو که ببینم تخمدانها و فولیکولها در چه وضعین که در نهایت تعجب دکتر بهم گف اصلا امپولهاتو زدی؟؟؟ من هیچ فولیکولی نمیبینم, تخمدانهات تغییری نکردن, خونریزی هم داشتم که قرصهای ال دی ماه قبل تمام چرخه ی قاعدگیم رو بهم ریخته بود, خلاصه گفت سیکل کنسل!!!! منو میگی تمام دنیا رو سرم خراب شد, اینهمه زحمت برو بیا, درد امپولها همش به فنا رفت, اونقد گریه کردم تا برسم خونه.
شوهرمم میگف دیگه نمیذارم بری, این امپولها داغونت میکنن, ضرر دارن,خلاصه فروردین ماه رو استراحت دادن بهم
گفتن پریود شدی بیا که دوباره شرو کنیم, همزمان از کارم استعفا دادم که با خیال راحت برم دنبال درمانم , شد اردیبهشت و من با نیرو و توان بیشتر رفتم جلو, این سری دوز امپولها رو بردن بالاتر , تا حد آخرش, بازم روز نهم رفتم واس سونوی فولیکول, که به دکترم گفتم سیکل قبلیم کنسل شد, گف اینبارم من هیچی نمیبینم تازه فیبروم هم داره!!!! گف تا روز 13 پریودت بیشترین دوز آمپول رو بهت میدم, بلکه اثر کنه, روزی 3 تا دور نافی, یدونه تو بازو, و چقد قرص میخوردم, روز 13 رفتم که دکتر سونو کرد و گف سیکل کنسل شد!!!! ای خدااااا این چه امتحانیه که داری میگیری ازم, من طاقتشو ندارم.
تا اینجا مشکل از شوهرم بود, تو این چند سال شوعرم هی دست دست میکرد تا نریم میکرو, اونقددیر کردیم که سن منم گذشت و 35 سالم شد و بدن منم به دارو جواب نداد, دیگه از حالم نگم که خودتون میدونین چه به روز آدم میاد تو این مواقع, برام آزمایش نوشتن که روز دوم پریودت انجام بده, گفتم اخه همه شون نرمال بودن, گفتن شاید بدنت تو این چند ماه به دارو ها واکنش نشون نداده, باید ببینیم مشکل از کجاس, منم که ناامید تر از همیشه دیگه آزمایش نرفتم , گفتم دیگه بچه نمیخوام, من به زندگی دونفره عادت کردم, بچه مسولیتش زیاده, از یه طرفی هم هرکی منو میدید آدرس دکتر فلان و بیصار بهم میداد,حالا باید با اینم کنار بیام , یا هرجا که میرفتم واسم دعا میکردن که زودتر صاحب بچه شم.
خلاصه شد مرداد ماه 98 , حال بابام زیاد تعریفی نداشت, پارکینسون داشت, قلبشو عمل کرده بود, تشنج میکرد, خدا هر مریضی بود به بابام داده بود, بیچاره نمیدونست از کدومش بکشه و داروی کدومشو بخوره, حال بابام خیلی بدتر شد, من هرروز میرفتم خونه شون و به مامانم کمک میکردم , بابام بیچاره تو تخت افتاد, در عرض یک هفته کلا هوشیاریشو از دست داد,فقط خواب بود,13 شهریور که تولد شوهرم بود اصلا حوصله خریدن کادو رو نداشتم , برحسب عادت چندین و چند ساله گفتم یه بی بی چک بخرم بزنم, منفی که شد همینجوری بذارم تو پاکت و کادو بدم به شوهرم, بگم تو فرض کن مثبته! رفتم یه کیک کوچولو خریدم و رفتم خونه, بی بی چک رو زدم و اومدم که مقدمات تولدش رو جور کنم , شمع بذارم و این چیزا, رفتم سر بی بی چک دیدم خط دومش برخلاف این 8 سال که انواع و اقسام منفیشو دیده بودم, دیدم هاله ی صورتی داره, همون 5 دقه ی اول افتاد, داشتم با شوهرم حرف میزدم که یهو کلا فراموشی گرفتم,یادم رف چی داشتم میگفتم, شوهرم گف چی شد گفتم هیچی, فکرم خرابه, خلاصه بی بی چک رو گذاشتم تو پاکت و زیر سینی کیک گرفتم که شک نکنه, شمع رو فوت کرد و منم کادو مو دادم بهش, یکم روش دست کشید گف بی یی چکه! گفتم اره, بازش کرد دید یه خط خیلی محو داره, گف بابا ما ازینا خیلی دیدیم , گفتم باشه به این اکتفا نکن , منم باورم نمیشه , ولی کادو نگرفتم برات اینو جاش دادم, خلاصه کیکو خوردیم و تموم شد, فردا صب ساعت 7:30 تلفن خونه زنگ خورد, من با حول و استرس بلند شدم گفتم وااااای بابا, دیدم بله خواهرم زنگ زد که بابارو با اورژانس بردن بیمارستان, بیا که بدبخت شدیم.
ادامه در پست بعدی...