2777
2789
عنوان

خاطره اگاهی از بارداری !

| مشاهده متن کامل بحث + 912079 بازدید | 3568 پست

سلام دوستای عزیزم چند ماهی بود داستم خاطرات این تاپیک میخوندم و بالاخره الان تمومش کردم الانم غصه میخورم ک چرا تموم حوصلم سر رفت چیکار کنم خیلی عادت کرده بودم ب اینجا ایشالا از وین ب بعدم زود زود خبرای بارزداریتون رو بیایین بنویسین برامون همینطور خودم ب زودی بیام بنویسم

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

سلام دوستای عزیزم چند ماهی بود داستم خاطرات این تاپیک میخوندم و بالاخره الان تمومش کردم الانم غصه می ...

ایشالله عزیزم، هرچه زودتر  بیای خاطره بنویسی

ممنون میشم برا شادی روح داداش عزیزم صلوات بفرستید  

بالاخره قسمت منم شد بیام اینجا و خاطره مو بنویسم.درسته یکم تلخه ولی شیرینی هم داره که بعد 8 سال معجزه ی خدا رو دیدن یه لذت خاص خودشو داره.

اگه حوصلتونو سر نبرم میخوام از اولش بگم براتون.

از اولین تجربه حاملگیم

بعد از یکسال ازدواج کرده بودیم و جلوگیری نمیکردم, دیدم خبری نمیشه , رفتم یه دکتر که بهم داروهای اولیه داد,ازین کلومیفن و این چیزا, خوردم ولی دیدم موعد پریودم لک اومد فک کردم پریودمه, اهمیت ندادم , پنج روز که گذشت و همین لکها همچنان ادامه داشت صب شوهرم صبحونه نیمرو گذاشته بود منم اصلا میلی به صبونه نداشتم, یدفه حالت تهوع بهم دست داد, یه شک کوچولو کردم,ولی این لک ها نمیذاشت مطمین شم که خبری باشه, فوری به شوهرم گفتم بره بی بی چک بگیره برام, خلاصه زدم و دیدم بله مثبته !!!! درسته اونموقه زیاد تو خط بچه و بی بی چک و این چیزا نبودم ولی خب تجربه اطرافیان بهم میگف که مثبته, عصری رفتیم آز خون دادیم و بعد 3 ساعت معطلی گفتن بله مثبته, ماهم که خوشحال و خندان, اومدم این خبرو به مامانم بدم تو تلفن که مامانمم گف بذار منم یه خبر بهت بدم, ماهم خونمونو فروخیتم که بریم تهران,من تبریزم , منو میگی ا نقد ناراحت شدم, گریه کردم, خلاصه چند روز که لک ها ادامه داشت , رفتم آز خون دادم دوباره, که بتا پایین بود , بعد یک هفته رفتم بیمارستان که خونریزی داشتم شدید, اونجا سونو گف 5 هفته ای دوباره بتا دادم که بعد یک هفته تازه 2 برابر شده بود کم بود,ولی با شدت خونریزی همونروز اومدم خونه و یه لخته گنده ازم دفع شد, نمیدونستم بچه بوده, بعد یه هفته که 4 نوروز سال 9١ بود, لخته ی دوم یعنی جفت هم سقط شد و من بهمین راحتی نی نیمو از دست دادم, خیلی ناراحت بودم ولی دست خودم نبود کاری نمیشد کرد. ادامه در پست بعدی....

بعد از 10 سال  انتظار معجزه ی خدا رو دیدم.١3 شهریور 98 روز تولد همسرم, فهمیدم حاملم,کادوی تولدش بی بی چک مثبت بود.از اسفند ۱۴۰۱ در حال اقدام برای بچه ی دوم هستم.

ضربه ی سخت بعدی رووقتی خوردم که یکماه بعد جاریم خبر حاملگیشو داد , و میگف که ناخواسته حامله شده با وجود یه پسر 3 ساله. خیلی غصه خوردم ولی چه میشه کرد, ازون به بعد افتادیم به خط دکتر و درمان,یبار رفتم ای یو ای کردم که نتیجه نگرفتم, بعد اون تازه فهمیدم مشکل از شوهرمه, که واریکوسل داشت, بیچاره دوبارم رفت عمل,دفه ی اولش که دکترش زده بود داغون کرده بود, بعد یکسال که ما فکر میکردیم باید صبر کنیم نتیجه ی آزمایشش بدتر از اولش بود, دوسال بعد از عمل اولش دوباره یه دکتر حاذق پیدا کردیم, اونم شانسی بود, که بعد از عمل اون خداروشکر نتیجه اسپرمها بهتر از اول شدن,نه در حد عالی, ولی اونقدی بود که بشه امیدوار باشیم, دکتر گف 6 ماه تا یکسال صبر کنین , صبر کردیم, نشد, دوباره رفتیم آز دادیم دیدیم زیاد تعریفی نداره, تو این وسطا هم من همچنان دکتر میرفتم برای خودم که یبار عکس رنگی انداختم, چند مرحله دارو درمانی کردم , همه جام میگفتن تو سالمی! پس چرا نمیشه اخه.

سرتونو درد نیارم, اومدیم تاااااا بهمن ماه 97 که من با شوهرم بحثم شد , گف تو اخلاقت اینطوریه که خدا بهمون بچه نمیده(من زیاد اهل رفت و آمد نیستم و منظور شوهرم هم همین بود) اونقد ناراحت شدم, گریه کردم با خودم عهد بستم که میرم سراغ میکرو, تو این مدت هم بخاطر صبر کردن واس نتیجه عمل شوهرم و اینکه هزینه ش زیاد میشد نرفته بودیم سراغ این روشها, که اینم بالاخره قسمتمون شد.

بهمن ماه رفتم مرکز ناباروری جهاد تبریز, اونجام تا وارد میشی موجی از انرژی مثبت و منفی البته منفی بیشتر! به آدم وارد میشه, با خودم میگفتم یدونه ازین میترسیدم که اونم دارم امتحانش میکنم, اسفند ماه اولین سیکل میکرو رو شروع کردن, انواع آزمایشها و هردفه سونو کردنها, زجرآورترین روزای زندگیم بود, آمپولها رو گذاشتن جلوم , منم که تاحالا تجربه نداشتم خیلی برام سخت بود, اون موقه هم سرکار میرفتم امپولهامو با سختی میبردم شرکت همکارم بهم میزد, روز نهم رفتم واس سونو که ببینم تخمدانها و فولیکولها در چه وضعین که در نهایت تعجب دکتر بهم گف اصلا امپولهاتو زدی؟؟؟ من هیچ فولیکولی نمیبینم, تخمدانهات تغییری نکردن, خونریزی هم داشتم که قرصهای ال دی ماه قبل تمام چرخه ی قاعدگیم رو بهم ریخته بود, خلاصه گفت سیکل کنسل!!!! منو میگی تمام دنیا رو سرم خراب شد, اینهمه زحمت برو بیا, درد امپولها همش به فنا رفت, اونقد گریه کردم تا برسم خونه.

شوهرمم میگف دیگه نمیذارم بری, این امپولها داغونت میکنن, ضرر دارن,خلاصه فروردین ماه رو استراحت دادن بهم 

گفتن پریود شدی بیا که دوباره شرو کنیم, همزمان از کارم استعفا دادم که با خیال راحت برم دنبال درمانم , شد اردیبهشت و من با نیرو و توان بیشتر رفتم جلو, این سری دوز امپولها رو بردن بالاتر , تا حد آخرش, بازم روز نهم رفتم واس سونوی فولیکول, که به دکترم گفتم سیکل قبلیم کنسل شد, گف اینبارم من هیچی نمیبینم تازه فیبروم هم داره!!!! گف تا روز 13 پریودت بیشترین دوز آمپول رو بهت میدم, بلکه اثر کنه, روزی 3 تا دور نافی, یدونه تو بازو, و چقد قرص میخوردم, روز 13 رفتم که دکتر سونو کرد و گف سیکل کنسل شد!!!! ای خدااااا این چه امتحانیه که داری میگیری ازم, من طاقتشو ندارم.

تا اینجا مشکل از شوهرم بود, تو این چند سال شوعرم هی دست دست میکرد تا نریم میکرو, اونقددیر کردیم که سن منم گذشت و 35 سالم شد و بدن منم به دارو جواب نداد, دیگه از حالم نگم که خودتون میدونین چه به روز آدم میاد تو این مواقع, برام آزمایش نوشتن که روز دوم پریودت انجام بده, گفتم اخه همه شون نرمال بودن, گفتن شاید بدنت تو این چند ماه به دارو ها واکنش نشون نداده, باید ببینیم مشکل از کجاس, منم که ناامید تر از همیشه دیگه آزمایش نرفتم , گفتم دیگه بچه نمیخوام, من به زندگی دونفره عادت کردم, بچه مسولیتش زیاده, از یه طرفی هم هرکی منو میدید آدرس دکتر فلان و بیصار بهم میداد,حالا باید با اینم کنار بیام , یا هرجا که میرفتم واسم دعا میکردن که زودتر صاحب بچه شم.

خلاصه شد مرداد ماه 98 , حال بابام زیاد تعریفی نداشت, پارکینسون داشت, قلبشو عمل کرده بود, تشنج میکرد, خدا هر مریضی بود به بابام داده بود, بیچاره نمیدونست از کدومش بکشه و داروی کدومشو بخوره, حال بابام خیلی بدتر شد, من هرروز میرفتم خونه شون و به مامانم کمک میکردم , بابام بیچاره تو تخت افتاد, در عرض یک هفته کلا هوشیاریشو از دست داد,فقط خواب بود,13 شهریور که تولد شوهرم  بود اصلا حوصله خریدن کادو رو نداشتم , برحسب عادت چندین و چند ساله گفتم یه بی بی چک بخرم بزنم, منفی که شد همینجوری بذارم تو پاکت و کادو بدم به شوهرم, بگم تو فرض کن مثبته! رفتم یه کیک کوچولو خریدم و رفتم خونه, بی بی چک رو زدم و اومدم که مقدمات تولدش رو جور کنم , شمع بذارم و این چیزا, رفتم سر بی بی چک دیدم خط دومش برخلاف این 8 سال که انواع و اقسام منفیشو دیده بودم, دیدم هاله ی صورتی داره, همون 5 دقه ی اول افتاد, داشتم با شوهرم حرف میزدم که یهو کلا فراموشی گرفتم,یادم رف چی داشتم میگفتم, شوهرم گف چی شد گفتم هیچی, فکرم خرابه, خلاصه بی بی چک رو گذاشتم تو پاکت و زیر سینی کیک گرفتم که شک نکنه, شمع رو فوت کرد و منم کادو مو دادم بهش, یکم روش دست کشید گف بی یی چکه! گفتم اره, بازش کرد دید یه خط خیلی محو داره, گف بابا ما ازینا خیلی دیدیم , گفتم باشه به این اکتفا نکن , منم باورم نمیشه , ولی کادو نگرفتم برات اینو جاش دادم, خلاصه کیکو خوردیم و تموم شد, فردا صب ساعت 7:30 تلفن خونه زنگ خورد, من با حول و استرس بلند شدم گفتم وااااای بابا, دیدم بله خواهرم زنگ زد که بابارو با اورژانس بردن بیمارستان, بیا که بدبخت شدیم.

ادامه در پست بعدی...

بعد از 10 سال  انتظار معجزه ی خدا رو دیدم.١3 شهریور 98 روز تولد همسرم, فهمیدم حاملم,کادوی تولدش بی بی چک مثبت بود.از اسفند ۱۴۰۱ در حال اقدام برای بچه ی دوم هستم.

نفهمیدم چجوری حاضر شدم, بدنم مث بید میلرزید, خودمونو رسوندیم اورژانس , دیدم بابام حالش خیلی بده, فقط ناله میکنه, چشماش به سقفه , نه میبینه نه میشنوه, خیلی حالم بد بود, بدترین تجربه ی زندگیم بود , الانم گریه ام گرفته دارم مینویسم , بابام داشت میلرزید , به شوهرم گفتم پتو بیاره , تا انداختم روش دیدم لرزشش کم شد, تشنش بود. با دستمال کاغذی لبهاشو خیس میکردم , اخه تو این دو روز اخیر قدرت بلعشو از دست داده بود, دیدم زبونشو میاره به دستمال میچسبونه, تشنش بود بابام, بردنش عکس از ریه هاش گرفتن, گفتن عفونت تمام ریه هاشو پر کرده, تب داشت, بدنش داغ بود, سرتونو درد نیارم , بستریش کردن icu , حال روخی همه مون بد بود, خدا نصیب هیچ کس نکنه, فردای اونروز رفتم آزمایش بتا دادم اورژانسی, بعد 2 ساعت گفتن بتا 10 , نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراحت, دو روز بعد تکرار کردم, شده بود  36 , بابام هنوز تو icu بستری بود, با مامانم و دوتاخوهرام بالا سرش بودیم , تو کما بود بابام, بهش گفتم بابا پاشو من نی نی دارم , خیلی دوست داشت بچه ی منو ببینه, همیشه غصه ی منو میخورد که چرا بچه ندارم, به مامانم گفته بود میدونم من نمیبینم بچه شو, اونجا بود که خواهرام و مامانم فهمیدن من حاملم, همه گریه میکردیم, ولی بابام نبود که ببینه, دو روز بعد بابام فوت کرد, نمیدونین چی کشیدم, همه میگفتن خدا باباتو گرفته ازت در عوض یه هدیه بهت داده, مواظبش باش, ولی مگه میشه گریه نکرد, بابام مهربون بود, آزارش به مورچه هم نرسیده بود, زود بود تو سن 60 سالگی از پیشمون بره , ببخشید ناراحتتون کردم

ولی من بعد از 8 سال در اوج ناامیدی معجزه ی خدا رو دیدم, ازش خواسته بودم معجزه ی دوم رو سلامتی بابام رو بهم نشون بده ولی قسمت نبود, هیچ وقت فکر نمیکردم خبر حاملگیم رو اینجوری و تو این موقعیت بفهمم و به خونوادم بدم, خواست خدا بوده.

این خاطره من از حاملگیم بود, گفتم یکم تلخه ولی شیرینی هم داشت,الانم تو هفته ی ششم هستم , منتظرم دو هفته بعد برم واس شنیدن صدای قلب بچم , ان شاالله اگه پسر باشه اسم بابام(حسین) رو روش میذارم, امیر حسین , امیر حسینم میشه خاطره ی بابام...


بعد از 10 سال  انتظار معجزه ی خدا رو دیدم.١3 شهریور 98 روز تولد همسرم, فهمیدم حاملم,کادوی تولدش بی بی چک مثبت بود.از اسفند ۱۴۰۱ در حال اقدام برای بچه ی دوم هستم.

خب بالاخره بعد از یک سال که همش میومدم خاطره های بقیه رو میخوندم نوبت منم رسید که بیام براتون خاطره باردار شدنمو بگم.من از اردیبهشت 97 رفتم دکتر که چکاپ بشمو فولیک اسید شروع کنم برای قبل بارداری که از مرداد 97 اقدام کنم با این خیال خوش که همون ماه اول باردار میشم ولی ماه اول نشد رفتم سونوی فولیکول بالغ و دکتر گفت فولیکول داری و همه چیزت خوبو نرماله سه ماهه بعد هم گذشت و خبری نشد دیگه شک ام رفت به شوهرم که شاید اسپرماش مشکل داره که همینطورم بود رفت ازمایش کل اسپرما 104 میلیون تحرک آ 2% و مورفولوژی هم 2% این یعنی افتضاح. البته خداروشکر واریکوسل نداشت. دکترش هم یه سری دارو بهش داد که بعد از سه ماه اثر نکرد. دارو های اون که تموم شد سیکلای خودم نا مرتب شده بود مثلا 40 یا 50 روز طول میکشید باز استرس گرفتم نکنه مشکلی دارم که رفتم ازمایش هورمونی دادم دکتر گفت کاملا سالمی.حالا شاید یه ماه فولیکول بالغ داری یه ماه نداری ولی مشکلی نیست میخوای لتروزول بدم بهت که گفتم باشه ولی نخوردم میترسیدم سیستم بدنمو به هم بزنه. همزمان شروع کردم قرص ولمن کانسپشن به شوهرم دادم که سه ماه بخوره. دکتر گفت اگر بعد از این سه ماه باردار نشدی باید بیای برای ای یو ای.یعنی درست میشد بعد از یک سال اقدام.منم متوسل شدم به حضرت علی اصغر که اگه تا آخر همین محرم باردار شدم نذرمو ادا کنم. سعی کردم فکرای منفی نکنمو و امیدوار باشم.به دلم افتاد بریم زیارت امام رضا.سریع برنامه هامونو جور کردیم عید قربان رفتیم امام رضا یجورایی منتظر بودم بعد اومدنمون پریود بشم که نشدم بی بی چکم منفی بود فهمیدم باز سیکلم نا منظم شده.حالا منم منتظر بودم پریود بشم که از این ماه محرک بخورم. تا اینکه یه هفته بعد از اومدنمون از مشهد دیدم ترشحات زیاد تخمک گذاری دارم با خودم گفتم مگه میشه روز 40 سیکل تخمک گذاری داشته باشم آخه! اما توکل به خدا کردمو رفتیم اقدام.یه هفته بعد یک روز حس کوفتگی شدیدو  بدن درد بهم دست داد طوریکه حس کردم دارم سرما میخورم اما فقط اون یه روز بودو خوب شدم وقتی سرچ کردم که میتونه از علائم لانه گزینی باشه ته دلم روشن شد.هفته بعدش تاسوعا و عاشورا بود و قرار بود ما بریم شمال خونه مادرشوهرم اینا.شنبه یعنی سه روز قبل از وقتی که توقع داشتم پریود بشم یه بی بی چک زدم دو سه دقیقه صبر کردم دیدم سفیده انداختمش توی کشو و خوابیدم.یه ساعت بعد بیدار شدم گفتم برم نگاش کنم دیدم یه هاله کمرنگ انداخته ولی امیدوار نشدم چون قبلا هاله کاذب دیده بودم. فرداش سرکار یه بی بی دیگه زدم دیدم فوری هاله انداخت اما خیلی کمرنگ بود بازم به شوهرم چیزی نگفتم گذاشتم دو روز بعد که روز عاشورا بود صبحش بی بی چک بزنم.خونه مادرشوهرم بودیم یواشکی رفتم بی بی زدم سریع هاله افتاد ولی خیلی زود پررنگتر شد دیگه مطمئن شدم خبریه میخواستیم بریم تعزیه ظهر عاشورا رو ببینیم که شوهرمو کشیدم کنار بهش گفتم داری بابا میشی. وای خدا باااورش نمیشد که بعد یک سال بالاخره داره بابا میشه.همش میگفت واقعا؟ واقعا مطمئنی؟ بهش بی بی چکو نشون دادم تو چشاش پر از ذوق و خوشحالی شد.فرداشم رفتم ازمایش که بتام 156 بود .واقعا خدا برامون معجزه کرد قربون امام رضا و امام حسین و حضرت علی اصغر برم که وقتی روز عاشورا فهمیدم باردارم چه حالی داشتم. انشاالله همه ی منتظرا به زودی حاجت بگیرن.الانم هفته ششم هستم و هفته بعد قرار برم برای سونوی قلب دعا کنید برام که همه چیز خوب پیش بره.

آخ جون بازم خبرای خوب خوشحال شدم...بیکران عزیزم برای پدر مهربانت خیلی ناراحت شدم انشالله روحش در آرامش باشه امیدوارم خدا نینی نازتو بهت ببخشه...بچه ها منو هم خیلی دعا کنین دارم تلاش میکنم برای بارداری طبیعی تو شرایطی که به احتمال خیلی زیاد غیر ممکنه...که اگه تو این مدت نشه باید میکرو کنیم...هنوز توان و جرئت میکرو رو در خودم نمیبینم اما اگه خدا طبیعی نخواد میکنم...من اصلا با هیچکس تو این موضوع دردو دل نمیکنم چون اصلا به کسی نگفتم و خیلی تنهام تو شهر غریب...با شوهرمم دردو دل نمیکنم مبادا دلش بشکنه...خیلی دوسش دارم و واقعا لایق پدر شدن انقدر که انسان خوبیه...همه ترسم از اینه که راه سخت میکرو رو هم بریم و اونم نشه...خدایا کمکم کن...بچه ها محتاجم به دعاهاتون...من امیدوارم به لطف خدا❤

خدایا امیدم فقط به توست...

ای خدا منم از امام حسین خواسته بودم تا روز تاسوها و عاشورا منم حامله بشم ای یو ای کرده بودم, منم چقد از امام رضا خواستم یولش یواش احساس میکنم صدای منو نمیشنون خسته شدم از بس هر ماه امپول زدم

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز