2777
2789
عنوان

خاطره اگاهی از بارداری !

| مشاهده متن کامل بحث + 912079 بازدید | 3568 پست
سلام به همه ی اونایی که مامان شدن ونشدن

من هر روز میام اینجا وخاطراتتونو میخونم وبا گریه هرروز تصمیم میگیرم دیگه نیایم تو این تاپیک تا یاد بد بختی خودم نیوفتم

ولی نمیتونم از اینکه افرادی مثل من میام ولحظات شیرین گرفتن جواب ازمایششونو میگن خوشحال میشم

توو خدا برای من وامثال من هم دعا کنید که بزودی ما هم خاطراته بارداری مون اینجا بنویسیم

بعداز6سال کمبود بچه حس میشه

امیدوارم خدا همه رو به ارزوشون خیلی زود برسونه

وبرای نی نی های شما هم ارزوی سلامتی وخوشبختی میکنم
...یا طبیب من لا طبیب له...
همسرم خیلی بچه دوست داره ، و روابطش با بچه ها هم خیلی خوبه ، سریع در عرض یک دقیقه با هر بچه ای دوست میشه ، طوری که بچه ها دوست ندارن همسر من رو ترک کنن و با پدر و مادرشون برگردن به خونه هاشون ، وقتی که هنوز ازدواج نکرده بودیم همسرم به شوخی می گفت: ازدواج که کردیم ششماه بعدش بچه بیار دنیا ،، من می گفتم ای بابا بارداری 9 ماهه من چه جوری ششماهه بچه بیارم ، و بعد باهاش صحبت کردم و متوجهش کردم که حالا برای ما زوده ، حداقل سه سال دیگه ، چون ما باید همدیگه رو بشناسیم.

از اول نوجونیم هیچ وقت پریهام منظم نبود ، از 28 روزه داشتم تا 35 گاهی 39 روزه سال 85 ازدواج کرده بودم و تا اون موقع که سال88 بود با کا جلوگیری می کردیم ، دیگه تصمیم گرفتیم نینی بیاد ، و تصمیم داشتیم که اون هم مثل من و پدرش مرداد ماهی بشه،خلاصه آبان ماه بود که هر روز صبح قبل از بلند شدن از تخت دمای بدنم رو اندازه می گرفتم، روزی رو که با توجه به دمای بدنم حدس می زدم روز تخمک گذاریمه تیر اندازی کردیم ، روز 30 یا 31 هم بیبی چک گذاشتم ، منفی بود و اون ماه خاله پری (منظورم پری د هستش) اومد ما هم بی خیالش شدیم گفتیم سال دیگه

سال بعدش ، سال 89 ، دوباره توی آبان ماه اندازه گیری دما رو شروع کردم و روزی که گمان می کردیم تخمک گذاری هستش تیراندازی کردیم مثل سال قبل روز 30 تا 37 ، بیبی چک گذاشتم اما منفی بود، روز 38 یا 39 بود که باز پری شدم ، خدا می دونه چه حال بدی بود ، خیلی ترسیده بودم ، گفتم نکنه خدا نمی خواد به ما بچه بده ، سالهای اول ازدواجم ن بهداشتی جعبه ای می خریدم اما اون سال به نیت بارداری ، نخریده بودم و وقتی که خاله پری اومد حتی یه ن بهداشتی هم تو خونه نداشتم

تصمیم گرفتیم بریم پیش پزشک ، دکتر برای من چندتا آزمایش و سونو و برای همسرم آزمایش شمارش اس پرم نوشت ، آزمایش همسرم خوب بود ، اما سونوی روز 14 خاله پری من نه ، دکتر گفت اصلا فولیکول مناسبی نداری که تخمک گذاری کنی، باید دارو مصرف کنی ، یعنی تا اون موقع فقط ما تیر اندازی میکردیم به هیچ جا، اصلا تخمکی در کار نبود که تیر اندازی به هدف بخوره ، داروها رو گرفتیم و شروع کردم به مصرف.

دیگه آذر ماه شده بود ، ولی ما گفتیم بی خیال بچه مردادی بشیم و تیر اندازی کنیم ، دوباره همون روزی که گمان می کردیم تخمک گذاریه تیر اندازی کردیم و دوباره بی بی چک گذاشتن من شروع شد، همه اش هم منفی، و باز هم خاله پری اومد و حتی ن بهداشتی هم تو خونه نداشتم ، چقدر ناراحت شدم و اشک ریختم ، همسرم دلداری می داد و می گفت دفعه ی بعد میشه ناراحت نباش ، با این وجود من می دونستم که خودش هم خیلی تاراحته ، ولی من کارم گریه بود.

دی ماه اصلا تیر اندازی نکردیم چون خیلی نا امید بودم ، بهمن ماه برای روز 14 خاله پری که شنبه 23 بهمن بود سونو داشتم اما اصلا حس نداشتم ، انگیزه نداشتم ، نا امید بودم ، تا از خونه زدم بیرون و رسیدم به سونوگرافی ساعت 9 صبح شده بود و گفتن دکتر 16 تا مددجوش پر شده و دیگه کسی رو نمیبینه ، گفتن عصر برو جای دیگه ، و من هم که اصلا نه انگیزه داشتم و نه حال ، داروها هم حسابی معده ام رو اذیت کرده بود و خیلی حالم بد بود ، بی خیال شدم و گفتم فردا زودتر از خواب بیدار میشم فردا یک شنبه رفتم سونو رو انجام دادم و شب با نتیجه اش به همراه همسرم رفتیم دکتر ، حدودا 3 ساعت تو مطب منتظر بودم تا ساعت 10 شب نوبتم شد، دکتر سونو رو که دید گفت دوتا فولیکول خوب داری ، بهت داروی تزریقی پروژسترون میدم امشب بزن ، 24 ساعت بعدش و بعد از اون 12 ساعت بعدش تیر اندازی کن ایشا... میخوره به هدف ، من از مطب پریدم بیرون و تا دارو رو گرفتیم و رفتیم درمانگاه برای تزریق شد ساعت 11 شب، فرداشب که 25 بهمن بود سر ساعت 11 شب تیراندازی کردیم ، و فرداش 26 بهمن ساعت 11 صبح همسرم مرخصی ساعتی گرفت اومد خونه تیراندازی کردیم ، بعد از اون همسرم گفت: دیگه فکر و خیال نکن ، ما سعی خودمون رو کردیم .

من میدونستم که تا دو هفته بعدش جواب آزمایش یا بی بی چک منفی خواهد بود ، این دو هفته مثل 2 قــــــــــرن گذشت ، وقتی دو تا بیبی چک خریدیم خاطره ی دفعه های قبل به یادمون بود و حسابی اذیتمون می کرد ، من می گفتم: اگه مثبت نباشه چی؟ همسرم می گفت: هیچی زندگیمون رو می کنیم و دوباره سعی می کنیم تا بچه دار بشیم و دلداریم میداد.

شب بود ، نمی دونید با چه ترسی و با چه لرزش دستتی بی بی چک گذاشتم ، به خاطر استرس اولیش رو خراب کردم، دومیش رو که گذاشتم دیدم مثل همیشه یه خط افتاده ، حسابی ناامید شدم ، همونجا تو دستشویی نشستم ، از فرط نا امیدی حتی حس نداشتم که اشک بریزم ، حدود 10 دقیقه بعد دوباره ناامیدانه بهش یه نگاه کردم دیدم خطه پررنگ شده و یه خط خیلی کمرنگ دیگه هم کنارش افتاده ، به زور قابل دیدن بود ، با پاکتش چک کردم دیدم زده مثبت ، می دونستم که این بیبی چک ها منفیشون ممکنه کاذب باشه اما مثبتشون نه و قطعی هستش ، از دستشویی پریدم بیرون و گفتم تونستیم ، تونستیم ،همسرم باور نکرد ، گفت خوشحال نباش ، شاید اشتباه باشه و هیچ خوشحالی نشون نداد ، اما من تمام خونه رو با بالا و پایین پریدن طی کردم و هی می گفتم تونستیم ، تونستیم ، تونستیم . . . و حدود یک ساعت همینجور بودم و تا آخر شب هم که خوابیدیم خنده از رو لبام محو نشد ، همسرم می گفت اینجوری نکن ، اگه فردا بری آزمایش و معلوم بشه اشتباهه خیلی ناراحت میشی ، اما من گفتم نه ما تونستیم

فرداش رفتم دکتر عمومی برام یه آزمایش بارداری نوشت و رفتم آزمایشگاه نمونه دادم ، قرار شد فرداش جواب رو بدن ، تو راه دوتا بیبی چک دیگه خریدم و وقتی امتحانش کردم هر دوتاش بعد 10 دقیقه با یه خط خیلی کمرنگ مثبت نشون میداد ، فرداش رفتم جواب رو بگیرم ، خدا می دونه چقدر استرس داشتم ، وقتی از دختر مسئول دادن جواب برگه یه جواب رو می گرفتم به صورتم لبخند زد و گفت مبارک باشه من هم فقط لبخند زدم و گفتم مرسی ، بعد رفتم اونور تر و نشستم رو صندلی و برگه رو نگاه کردم ، بعله مثبت بود، دیگه تو دلم از خوشحالی فقط جیغ کشیدم ، نفهمیدم چجوری خودم رو رسوندم خونه و باز مثل شب قبلش شروع کردم به بالا پایین پریدن که یادم افتاد به مامانم خبر بدم، زنگ زدم به مامانم ، و بهش گفتم که باردارشدم ،البته هفته ی قبلش بهش گفته بودم که احتمالا باردارم، خیلی خوشحال شد ، بهش گفتم مامان دیگه پیر شدی چون مامان بزرگ شدی ، می خندید.

اما به همسرم زنگ نزدم ، گفتم بذار وقتی اومد خونه بهش بگم، نمیدونید چه جوری جلوی خودم رو گرفتم که زنگ نزنم، خودش زنگ زد و پرسید چی شد؟ گفتم منفی بود، گفت اشکال نداره ، غصه نخوری ها . . . وقتی اومد خونه برگه رو نشونش دادم و گفتم مثبته بابا شدی ، برگه رو نگاه کرد و گفت تو که گفتی منفیه ، گفتم می خواستم رو در رو این خبر رو بهت بگم، گفت مطمعنی گفتم آره و اون صورتم رو بوسید و گفت مبارکه ، اما باز هم اصلا خوشحالی نکرد ، بعدها گفت می خواستم اگه اشتباه باشه تو ناراحت نشی . . . خدا میدونه . . .

بعد زنگ زدم به خواهرم ، چون اون موقع که به مامانم خبر می دادم او تنها بود ، به اون گفتم خاله شدی خواهرم با جیغ گفت چی؟ تکرار کردم ، اون هیچی نگفت ، بعد متوجه شدم داره گریه می کنه ، از خوشحالی ، مامانم هم از اون ور داد زد که چرا بهش گفتی ، برنامه داشتم می خواستم سوپرایزش کنم ، برادرم هم به روش مامانم سریع پرسید: شوبول داره یا نه؟ من هم می خندیدم ، خواهرم هم وسط گریه اش می خندید. شب هم شیرینی گرفتیم و با برگه ی آزمایش رفتیم خونه ی مادرشوهرم. عمه کوچیکه اش هم وقتی شنید از خوشحالی گریه کرد هفته ی بعدش برای بار سوم بیبی چک خریدم ، می دونم کارم خنده دار بود اما دست خودم نبود ، هنوز درست و حسابی باورم نشده بود ، این دفعه دوتا خط پررنگ پررنگ افتاده بود و من با دیدن اون خندیدم ، امیدوارم این خنده رو لبهای تمام شما بنشینه. الان هم پسرم تو بغلمه ، تقریبا هفت ماه و نیمشه و البته که مردادی نشد، پسر مهر ماه 90 هستش.

http://aaghamaani.niniweblog.com/


ببین برای خارج از تهران که ویزیت آنلاین رایگان دارند، ولی اگه تهرانی و می تونی هزینه کنی حتماً یه نوبت از مرکز تندرستی دکتر گلشنی بگیر تا تمام مشکلات بدنت یکبار کامل چکاب بشه.

من خودم هم پای پرانتزی داشتم هم گردن درد ، همسرم هم کف پای صاف و کمردرد شدید داشت جفتمون با ورزش تخصصی و آبدرمانی الان خیلی بهتریم.

این شمارش: ۰۲۱۲۴۵۰۱۰۰۰

اینم لینک دریافت نوبت ویزیت آنلاین رایگان

من قبل عید بود یادم رفته بود زمان پری رو اصلا هم بهش فکر نمی کردم همه کارای عید رو اجام دادم یه خونه تکونی حسابی بعدش رفتم ارایشگاه و موهامو برا عید مش کردم حسابی اون سال به موهام رسیدم بعدش تعطیلات عید شد من با خیال راحت رفتم مسافرت جاتون خالی خیلی هم خوش گذشت و من حسابی شیطنت کردم اصلا هم به فکر هیچی نبودم که بعد تطیلات وقتی امدیم خونه با خودم یه شب فکر کردم که چرا من پری نشدم چرا عقب افتاد روز بعد رفتم و یه بی بی چک گرفتم وقتی گذاشتم کمرنگ بود به خودم گفتم چیزی نبوده بعد چند روز دیگه دوباره شک کردم به همسرم گفتم داره میاد خونه از داروخونه بخر و بیاد اونم گرفت ساعت 12 شب بود که تصمیم گرفتم برم و تستش کنم تا گذاشتم هر دو تا خطاش قرمز شد داشتم شاخ در میاوردم با گریه امدم از دستشوئی بیرون همسرم گفت چی شده و من بهش گفتم که باردارم داشت از خوش حالی بال در میاورد ولی من نه داشتم دق می کردم نمیدونم چرا ولی ترسیده بودم اونم هی منو دلداری میداد بعدش که رفتم دکتر بهم گفت شما دوماه هستید و صدای قلبش رو شنیدم وای چه حس قشنگیه ولی دکتر رفتن همانا و تهوع همان و الانم یه دخمل ناز و خوشگل دارم
موضوع انشا : خوش بختی …

به نام خـدا

خوش بختی یعنی قلب پـدر و مادرت بتپد …

پایـان !!!

.




من 4سالی هست که ازدواج کردم ولی برنامه ای برای بچه دار شدن تا 3-4 سال دیگه نداشتیم بهرحال من و شوهرم هردو همسن و کارمند و دانشجوییم و کلی فکرای کاری و مالی تو سرمون بود
تابستون و پاییز پارسال خودم رو می کشتم که برای مسابقات اسکیت زمستون آماده بشم. روزی 3 ساعت میرفتم سالن گاهی سر راه اگه پیست دوچرخه ی پشت خونمون خلوت بود 1 ساعتم میرفتم اونجا رو سکوهاش پرش تمرین میکردم
پاییز همه انرژیمو گذاشتم واسه پرش چون پرشهام ضعیف بود گاهی لباس عوض کردنی میدیدم تمام رون و باسنم کبوده انقد زمین می خوردم - خلاصه واسه کارشناسی هم قبول شدم خوش و خرم رفتم کارای ثبت نامم رو انجام دادم و یه برنامه هم برای مستقل شدن شغلم داشتم که خیلی داشتم روش کار میکردم
یه آزمایش تیروئید رفتم دادم ( چون سابقه تو خاله ها داریم گفتن بهتره درجه یک ها هم تست بدن) روزی که قرار بود جواب بگیرم از آزمایشگاه زنگیدن و گفتن که سطح هورمونیه شما خیلی بالاست باردارین ؟؟
گفتم نه - پیشنهاد دادن یکبار دیگه برا تجدید آز برم
فردا صبحش رفتم ( از اونجایی که من 50-60 روز یکبار پری می شدم و اصلا تو فکر تاریخش و اقدام نبودم هیچ فکری نکردم)
خلاصه پرستار که خون میگرفت دکتر آزمایشگاه گفت متاهلی ؟؟گفتم بله
گفت الان که عادت ماهیانه نیستین ؟؟ گفتم نه
گفت پس خانم فلانی یه سی سی جدا بریز برای تست بارداری
منم به خودم مطمئن اومدم خونه که عصر از آزمایشگاه زنگیدن که تبریک شما باردارین !!!!!!!!!!!!!!
منو میگی برق از 3 فازم پرید بی جواب گوشی رو گذاشتم رفتم سر شلوار شوهرم دنبال سوئیچ
هی گفت چی شد کی بود چی گفت؟؟؟ من هی داد میزدم سوئیچ کو؟
خلاصه سوئیچ رو از جا کلیدی بهم داد و. رفتم یه بی بی چک خریدم اومدم رفتم تو دستشویی بلافاصله دو خطی شد
بلند بلند شروع کردم به گریه شوهرم اومد تو و گفت چی شده چته تو
بیبی چکو نشونش دادم گفت خوب این چیه یعنی چی !!1
گفتم یعنی من حامله شدم و های های باز گریه کردم
شوهرم بلندم کرد برد تو اتاق بغلم کرد یکمم خودش باهام گریه کرد بعد گفت خوب چرا گریه می کنی انقد میریم نزدیک مامانتینا خونه می گیریم یا نزدیک مادر بزرگا
گفتم نمی خوام من خونه خودمونو دوست دارم همه ی برنامه هاو زندگیم خراب شد
خلاصه تا 6 صبح فردا گریه کردم صبحم برای اطمینان شوهرم مرخصی گرفت و رفتیم سونو گرافی - صدای قلب بچرو که شنیدم افکارم یکم شروع کردبه تغییر من 9 هفته بود بچه داشتم با وجود رژیم سخت غذایی و زمین خوردنهای فجیه و ....
خدا هدیش رو برام سالم و سلامت نگه داشته بود
خدارو شکر که بارداریه راحت و بدون تهوع داشتم اونم با وجود فیبروم
پسرم 25 مرداد به دنیا می آد - خدارو شکر فعلا ورزشم رو تغییر دادم ، کلاسهای دانشگاهم رو میرم ( 1 ترم رو با پسر تو دلم تموم کردم) - کارم رو کم کردم و بجاش تا نی نی نیومده چنتا کلاس برای ارتقای کاریم میرم

و هیچ وقت فراموش نمیکنیم بخاطر نگه داشتن این بچه چه برکتی تو خونمون اومده (علارقم اینکه خیلی ها گفتن زوده بندازیدش)
@2bare_man
منم دوست دارم از خاطره بارداریم بگم اگر چه ......
من 3 ماه قبل بارداریم یه بارداری ناموفق داشتم بعد از سقطم هر ماه منتظر بودم که نی نی دار شده باشم خلاصه من اون سال کارهای عیدم درست انجام ندادم و تمام علائم بارداری و داشتم که چند روز بعدش پری اومد و حسابی حالمو گرفت دیگه حوصله نداشتم منتظر بشم خودم زدم به بیخیالی و رفتم کلاس ثبت نام کردم و تو بازار برای خودم میگشتم تا اینکه نزدیک پری شد و من چند بار احساس میکردم پری شدم و میرفتم دستشویی خبری نبود شبش دل وکمرم خیلی درد میکرد یه نوار گذاشتم و خوابیدم صبح حالم اصلا خوب نبود از پری هم خبری نبود منم به خودم لج کرده بودم که دیگه بی بی چک نزارم ولی اون روز گفتم میدونم منفیه ولی میزارم تا خیالم راحت بشه و قرص بخورم رفتم یه بی بی جک گذاشتم خط اولی پررنگ شد ودومی نه .رفتم بیرون چند دقیقه ای صبر کردم دیدم خط دومشم کم رنگ شد وایییی خیلی خوشحال شدم نمیدونستم چی کار کنم . صبر کردم شب شوهرم از سر کار اومد و بی بی چک نشونش دادم اونم خوشحال شد و اشکاش اروم از گوشه چشمش میومد .فردا صبحش رفتم از دادم1100بود قبلش هم دوباره یه بی بی چک زدم زود زود 2خطش پررنگ شد خلاصه چند روز بعدش رفتم دکتر دکترم خیییلی خوشحال شد اخه این بارداری بعد از 3 سال انتظار اتفاق افتاده بود برام یه سری ازمایش و قرص ویتامینه نوشت و گفت هفته 8 بیا برای قلبش . خدا میدونه تو این یه مدت به ما چی گذشت خیلی خوشحال بودیم تا اینکه روز موعود رسید که من برم صدای قلب نی نیم بشنوم رفتم سونو گرافی گفت ساک دیده میشه ولی خبری نیست جواب بردم پش دکترم خیلی ناراحت شد اوذژانسی فرستادم پیش یه دکتر خوب که سونو کرد و چیزی نگفت فقط خدا میدونه به من و شوهرم چی گذشت فرداش رفتم پیش دکترم و بهم گفت باید صبر کنی و برکه بستری و داد دستم .250 تومن پول گرفت گفت اگه خدایی نکرده به خونریزی افتادی بیا اینجا و اخرین سونو رو 1 هفته بعد دادم و مشخص شد بچه خوره یا مول هست ودکترم گفت باید کورتاژ بشی منو میگی نیم ساعت اشک از چشمام خشک نشد و شوهرمم هم بیرون منتظر خبر های خوب بود خیلی سعی کردم گریه نکنم اما تا نشستم گفت چی شد زدم های های زیر گریه و گفتم باید فلان روز کورتاژ بشم و این بغض همچنان تو گلوی من مونده و سر هر چیزی سریع اشکم در میاد در حالی که من هیچ وقت به این زودیا اشکم در نمیومد و 1 سال از ماجرای من میگذرد و یه بارداری 3 هفته+خوشحالی 1 روزه که اونم سقط شد و الان 3 ماهه منتظرم نی نی بیاد التمااااااااسسسسسسسسسسس دعاااااااااااااااااا
رَبِّ هَبْ لِی مِنَ الصَّالِحِینَ ﴿١٠٠﴾ پروردگارا! مرا فرزندی که از صالحان باشد عطا کن.... ***خدایا کمکم کن دیگه سقط وتجربه نکنم وزود مامان بشم ***الهی به امید تو.....
منتظر نی نی من همیشه برای دوستان نی نی سایتم دعا میکنم منم التماس دعا دارم ان شالله این ماه همه ا هم خبرای خوب بیاریم
http://www.ninisite.com/discussion/thread.asp?threadID=223812&PostID=9523338#9523338
رَبِّ هَبْ لِی مِنَ الصَّالِحِینَ ﴿١٠٠﴾ پروردگارا! مرا فرزندی که از صالحان باشد عطا کن.... ***خدایا کمکم کن دیگه سقط وتجربه نکنم وزود مامان بشم ***الهی به امید تو.....
بازم سلام کلی باخطراتتون گریه کردم گاهی اشک شوق و گاهی غم . کوثر جان ، سمیه جان ، منتظر نی نی عزیز که اسمتونو نمی دونم امیدوارم به زودی خاطرات قشنگ شمارو بخونم . و دوستان عزیزی که مامان های گلی شدین امیدوارم نی نی تون همیشه سالم و سلامت و شادی بخش زندگیتون باشه .
بار خدایا ... از کوی تو بیرون نرود پای خیالم .. نکند فرق به حالم .. چه برانی چه بخوانی چه به اوجم برسانی چه به خاکم بکشانی .. نه من آنم که برنجم ، نه تو آنی که برانی .
حالا می خوام یه خاطره دیگه براتون تعریف کنم که مال خودم نیست

یکی از فامیلهای دورمون به اسم کتی 17 سال بود باردار نمیشد ، تو این مدت خدا میدونه چقدر دوا درمون و روشهای مختلف برای بارداری داشتن که بی فایده بود ،اولش یکیشون مشکل داشت اما این اواخر دیگه هر دو مشکل دار شده بودن ، خانواده خودش خانواده همسرش همه می گفتن برین یه بچه بیارین از بهزیستی ، خودش هم از خداش بود اما همسرش می گفت نه ؟، من می خوام بچه ی خودم رو بزرگ کنم
برادر شوهر کوچکترش ازدواج کرده بود و یه پسر داشت ، روزی که خدا اون بچه رو داده بود شوهرش مرخصی گرفته بود و تمام کوچه ی منزل شون و محل کارشون رو شیرینی داده بود ، تو فامیل شهره بودن به مهربونی و همینطور به زیبایی کتی ، کتی یه برادر کوچک داشت که تازه 20 سالش شده بود ، خیلی بچه شوخی بود ، امکان نداشت وارد یه جمعی بشه و صدای خنده ی همه خونه رو رو سر نذاره ، من همیشه از دستش ریسه می رفتم ، این عزیز دردونه تصادف کرد و فوت کرد و غم بزرگی به غمهای کتی اضافه شد ، از اون به بعد کار کتی شده بود گریه و گریه و دوا درمون رو هم گذاشتن کنار ، تا اینکه بعد از یک سال از مرگ برادرش شنیدیم که کتی باردار شده ، خودش می گفت هیچ کاری نکردیم و خدا دادتش ، بعله ، حالا کتی یه دوقلو دختر و پسر داره به نام رومینا و علی
امیدوارم قسمت شما بشه

من سه سال بود که دکتر و دوا داشتم. کیست خونریزی دهنده بسیار بزرگ و لاپاراسکوپی و آندومتریوز و هزار مکافات دیگه
چندین بار بستری بیمارستان.خلاصه بعد از 1سال اقدام جدی ،دیگه بی خیال شدیم.گفتیم یک چند ماهی بگذره یک کم از حال ناجور دربیایم.همش ناامیدی بود دیگه
یک ماهی بود که حالم اصلا روبراه نبود .سرگیجه و حال نافرم.پیش خودم گفتم یا علی دوباره کیست و علائم اون .خدا بخیر کنه
استخوان درد.سرگیجه و خلاصه هزارعیب و ایراد

تنها ماهی بود که فقط یک اقدام داشتیم اونم توی یک زمان بسیار غیر ممکن.

خلاصه رفتم پیش دکترم که سالها تحت نظرش بودم.گفتم من حالم اصلا مساعد نیست.دوباره کیست فکر کنم فعال شده.و استخوان درد امانم رو بریده

گفت درمانو شروع میکنیم.اما اول محض احتیاط یک آز بده که خیالمون راحت شه که باردار نیستی!
گفتم باشه .باشوهرجان رفتیم آز مایشگاه و بتا دادم.بعد یک ساعت جوابو گرفتم دکتر گفت اگه تیتر خواست دکترتون زنگ بزنین بگم بهتون
منم مثل این آدم های منگپ. جوابو دیدم اگر اشتباه نکنم 200 یا 210 بود . گفتم ای بابا اینم از جواب اشتباه .کارمون در آمد
بردم دکتر دید گفت مبارکه .گفتم چی .گفت بارداری!!!!!!!!!!!!!!فقط دو تا شاخ روی سرم سبز نشده بود خیلی بود
گفت برو خدا رو شکر کن که با اون آندومتریوز پیشرفته با کمترین دردسر باردارشدی

منم مثل آدم های هاج و واج اومدم از مطب بیرون .شوهرم گفت چی شد .گفتم من حاملم . حالا من توی ماشین اشک میریختم به پهنای صورت .اون ریسه رفته بود از خنده .بعدش هم به من میگفت منم سر شکم اول همینقدر گریه کردم . منو میگین .دلم میخواست خفش کنم.

خلاصه حاملگی که مسلمان نشنونه کافر نبینه اما میگن گر نگه دار من آن است که من میدانم . شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد

خدا خطرات زیادی رو از سر دخترک گذراند وبه ما بخشیدش .فسقلی ما الان 3.5 سالشه

ما از امام رضا خواستیمش و اونم الان دختر امام رضاست .باباش که میگه این هدیه امام رضاست

خدا دامن همه امیدواران رو سبز کنه انشا ا..
سلام.منم دقیقا 2 سال از ازدواجم می گذشت که طبیعی جلوگیری می کردیم.به همسرم گفتم که بسه دیگه وقتشه که یک کوچولو بیاریم.اوونم همش می گفت که نه من می خوام حالا حالا ها عروس داماد باشیم و حوصله محدودیت حاملگی و بچه رو نداشت.منم گفتم که من قبل 30 سالگی می خوام 2 تا بچه بیارم و دوست ندارم فاصله سنیم با بچم خیلی زیاد باشه.خلاصه راضی شد.ما هنوز هیچ بررسی برای باروری نشده بودیم.گفتم من 2 ماه اسید فولیک بخورم و بعدش یک ماه تستی اقدام کنیم.اگه نشدم بعد بریم دکتر تا یک چک آفی بشیم.خلاصه اوون ماه تستی کلا جلوگیری رو قطع کردیم و هر شب نزدیکی داشتیم و حسابی همسرم خوش به حالش شده بود ;) وسط ماه و زمان تخمک گذاریم شده بود و من روزایی که احتمال تخمک گذاریم بود رو حساب کرده بودم اما توو این مدت مجبور شدم برم شهرستان عروسی.گفتم این ماه بیخیال.به محض اوومدنم از شهرستان برنامه مون ادامه داشت فقط به خاطر نیازمون چون گفتیم تخمکه رفت تا ماه بعد.خلاصه وقت پریودم شد و دلدردم شروع شد.دقیقا حالت پریودو داشتم اما چیزی نمیومد.توو اون روز که باید پریود می شدم بی بی چک گذاشتم که منفی منفی شد.البته می دونستم منفی می شه.بی خیال بودم گفتم این ماه از اوون ماهایی که دیر پریود می شم.رفتیم شهرستان خونه مادر شوهرم.هی به شوهرم می گفتم بابا برام بی بیچک بیار اوونم می گفت باشه و نمی آورد.منم مخفیانه رفتم بی بی چک گرفتم و حدود 10 روز از وقت پریودم می گذشت و شوهرم حال می کرد که پریود نیستم و هر شب رابطه داشتیم.ساعت 4 صبح به بهانه دسشویی بیدار شدم رفتم تو دسشویی بی بی چک رو تست کردم.اینقد خوابم میومد که نمی تونستم چشامو باز کنم و دقیقا خطشو ببینم.داشت تو دسشویی خوابم می برد.خط اول که سریع پررنگ شد و از جای دومی هم گذشت و خبری نبود.گفتم یک دقیقه منتظر بمونم اگه نبود سریع برم بخوابم.توو اوون یک دقیقه داشت تو دسشویی خوابم می برد.ترسیدم تو دسشویی بیفتم.تو دلم به خودم فحش دادم که مگه روزو ازم گرفتن که نصفه شب بساط درست کرده بودم تو دسشوییییییی...بی بی چکو ورداشتم و از دسشویی اوومدم بیرون.قبل اینکه چراغو خاموش کنم به زور چشامو باز کردم و یه نگاه دیگه انداختم دیدم بله خط کم رنگ معروف ظاهر شده.تلو تلو خوران رفتم تو اتاق خواب.منگ بودم.بی بی چکو گذاشتم رو میز و تو جام ولو شدم.طبق معمول سریع شوهرم چسبید بهم گفت 2 ساعت تو دسشویی چیکار می کردی؟گفتم داشتم منچ بازی می کردم و گفتم معمولا تو واسه چی می ری دسشویی؟نمی خواستم بهش بگم.چون می دونستم ذوق نمی کنه.اوونم بهم مشکوک شد..توو اوون گیر و دار خواب می گفت چی شده؟ اوون چیه گذاشتی رو میز؟ با تمام قوا چشامو به اندازه سکه 2 تومنی باز کردم و با خشم نگاش کردم فهمید که موقع خوابم نباید بهم زیاد گیر بده.گفت به نظرم بخوابونمت خیلی بهتره عزیزم.نمیدونم چی شده بود که اوون شب خواب از سرش پریده بود و هی فک می زد.یواشکی رفت بی بی چک رو دید و باز اوومد سراغم.که بپرسه حالا نتیجه یعنی چی و کی بی بی چک گرفتم....یعنی این بشر به خودش زحمت نمیداد که ببینه رو جلد که کی مثبته و کی منفی.منم چون حوصله نداشتم نصفه شب کل کنم گفتم مثبته و خوابیدم..فکر نمی کردم ذوق کنه اما اینقدر ذوق کرده بود و تکونم می داد که نگو.فرداش اصرار می کرد بریم دکتر.منم نرفتم گفتم به وقتش میرم.هیچ عجله ای هم واسه دکتر و سونو نداشتم.خلاصه هفته هشتم رفتم دکتر.اوونم سونو داد و سونو رو هم هفته 12 رقتم دادم.صدای قلبشو شنیدیم...الانم هفته 34 هستم.تا الان حالت تهوع دارم و هر روز دمیترون می خورم.غیر اوون خداروشکر هیچ مشکلی تو بارداریم نداشتم و ندارم.خدارو صد هزاران مرتبه شکر همسرم هم خییییلی هوامو داره و خیییلی مواظبمه.
از ته دل برای همه دوستانی که نی نی می خوان آرزو میکنم که خداوند به همشون یک کوچولوی سالم و ناز و صالح و پر خیر و برکت بده.آمین
من سال 84 ازدواج کردم آبان 87 یعنی حدود سه سال بعد ازدواجمون پری نشدم قصد نی نی دار شدن نداشتیم فکر کردم همینطوری شدم دیگه وقت دکتر گرفتم واسه هفته بعدش که یهو از اونجایی که هیچی تو زندگیم بی برنامه نیست پری شدم همسری گفت چکاپ کامل کنم که اگه نی نی دار شدم خیالمون راحت باشه دکتر هم آزمایشارو دید و گفت همه چی خوبه و می تونم نی نی دار بشم گفت کی میخوای؟ گفتم 6 ماه دیگه خلاصه فولیک اسید دادو رفتم خونه خلاصه عید 88 هم گذشت و من یهو دلم نی نی خواست اما همسری راضی نبود می گفت زوده از اونجایی که من دی دنیا اومدم و همسرم اسفند دلم می خواست دخترم بهمنی باشه ( از اول هم دختر میخواستم از خدا) یعنی باید اردیبهشت اقدام می کردیم 15 پری شدم و بعدش تصمیم به اقدام گرفتم اما مجبور شدم همسری رو گول بزنم گفتم دکتر گفته چون تا حالا جلوگیری طبیعی می کردین تا 6 ماه طبیعیه که باردار نشی واقعا هم دکترم همینو گفته بود شوشو هم گول خورد هههههههه 21 پری تموم شد اما هردو شاغلیم و خسته میرسیدیم خونه وقت اقدام نداشتیم ههه بلخره یکشنبه 26 اردیبهشت اقدام کردیم فرداش رفتیم نمایشگاه گل اونجا کیف پولمو گم کردم یعنی کل حقوق اون ماهم و با لب و لوچه آویزون و صندوق عقب پر از گل برگشتیم خونه داشتم گلا رو جابجا میکردم که منشی دکترم ( دکتر زنان که پیشش پرونده داشتم ) زنگ زد که یه خانومی کیف پولتونو پیدا کرده و چون فقط همین شماره تلفن توش بوده زنگ زده اینم شمارش... به نشونه ها اعتقاد دارین ؟ من که واقعا اعتقاد دارم همینو یه نشونه دونستم که من باردارم اما چیزی به شوشو نگفتم از فرداش هم یه تحولاتی تو تخمدونام احساس کردم چند روز بعدش مامانم به شوخی گفت تو یه آزمایش بده فکر کنم دسته گل به آب دادی ههههههه منم هیچی نگفتم و ته دلم قند آب شد.14 و 15 خر داد رفتیم بانه با خواهرم اینا اونجا کلی خرید کردم خواهرم گفت بیا خریدا رو ببریم دم ماشین تا شوشوها بیان گفتم نمی تونم آخه خواهرم که از زرنگی من همیشه تعریف میکرد تعجب کرد وخلاصه فهمید که بله هههههههه اونجاباید پری میشدم اما نشدم برگشتیم با شوشو ب ب چک گرفتیم و شوهر باذوق من از مراحل ب ب چک فیلم گرفت از ذوقش داد میزد واااااااااای این که هردوتا خطش پررنگ شد فکر کنم 9 ماهته الان هههههههههه من که گفتم ب ب چک ایرانی بگیر که نشون نده هههههه خیلی ذوق داشت منم خیلی ذوق داشتم که بی دردسر باردارشدم دخترم 11 بهمن 88 به دنیا اومد یعنی در همون اقدام اول من باردار شده بودم و هر روز خدا رو واسه اینکه اینهمه مهربونه و دوستم داره و بهم یه دختر ناز و سالم تو همون زمانی که دوست داشتم داده شکر می کنم
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

متاهلا

نعنا83 | 6 ثانیه پیش
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز