سلام به همه دوستان.
تبریک به همه ی مامانای گل
خدایاتو رو قسم به بزرگیت همه ی منتظرا رو مامان کن و جواب دل شکستشونو بده امیییییییییییییییییییییییییین
منم خاطرات همتونو خووندم و خیلی خوشحال شدم مخصوصا برای اونایی که تو اوج ناامیدی مامان شدن الان هم میخوام خاطره بارداری خودمو بنویسم امیدوارم براتون جالب باشه
من درسن20 وشوشو درسن 29باهم درشهریور 90عروسی کردیم

من دانشجو و همسری تازه رفته بود سرکار پس فکر بچه رو اصلا نمیکردیم این 2سال واقعا خوش گذروندیم مسافرتای یهویی ویواشکی و کلی تفریحو زندگی خوب تا رسید به تابستون 92 که من درسم تموم شد و تو خونه بیکارشدم و اومدن به نت همانا وبا نی نی سایت اشنا شدن همانا

اینجا فهمیدم اوه اوه نی نی ها چقدر ناز میکنن برا اومدن .کم کم به فکرم اومد حالا اگه منم نی نی بخوام ونشه چی خلاصه با خودم کلی کلنجار رفتم که اگه نی نی بیاد دیگه خوشی تمومه و شوشو دیگه نی نی رودوست داره و از این جور فکرا اخر با شوشو حرف زدم اونم قول داد که منو از نی نی بیشتر دوست داره و و و ....
17شهریور دومین سالگرد عروسیمون بود منم 20شهریور پری شدم و اون ماه تصمیم گرفتیم بریم اقدام
البته من از 1ماه قبل به شوشو عرق کاسنی ویتامین سی اسید فولیک میدادم و خودمو و شوشو رو کلی تقویت کردم
خلاصه روزای تخمک گداری رسیدو ماهم اقدام کردیم بعد از اون من همش ترشح داشتم زیر دلم تیر میکشد و هر روز دنبال علایم اما به شوشو گفتم که ماه اول اصلا نمیشه تا منتظر نباشه .
یه روز بعد از نماز از خدا خواستم اگه این ماه مامان شدم از رو قرانش بهم نشون بده و اگر نه منتظر نباشم قرانو باز کردم و خوندم ایه ای در مورد بارداری اومد باورم نمیشد اما ته دلم مطمئن شدم هست
روز 26دورم بود و غروبی یه بیبی چک زدم دیدم اره مثبته اما بازم باورم نمیشد به شوشو چیزی نگفتم فرداشم یکی دیگه زدم بازم مثبت بود روز28دورم یعنی 2روز مونده به پری صبح تا شوشو رفت سرکار پریدم رفتم ازمایشگاه ساعت 12اماده میشد جوابش داشتم از استرس میمردم

ساعت 12شد و زنگ زدم به ازمایشگاه خانومه گفت بارداری اما بتات پایینه شاید داری سقط میکنی همه خوشحالیم یه جا خوابید گفت بتا 73

منم اومدم از بروبچ اینجا پرسیدم و دیدم خیلی ها اینطوری بودن و مشکلی نیست خلاصه زنگ زدم واز یه دکتر زنان پرسیدم و اونم گفت چون زود از دادی پایین بوده مشکلی نیست ومنم خوشحال شدم
خلاصه شب شد و من روی ایینه دستشویی با رژم نوشتم سلام باباییجون من اومدم تو شکم مامانی چند ماه دیگه هم میام تو بغلت 1+1=3 بی بی چکو با برگه از هم زدم کنارش
بابایی که از سرکار اومد نمیرفت تو دستشویی منم بهش هی گیر دادم بورو دستتو بشور اونم میگفت تو اشپزخونه میشورم اخرش سرش یه داد کشیدم

که رفت دستشویی یه دفعه دیدم با خنده داد میکشه و میاد طرفم شوکه شده بود الکی میخندبد خلاصه کلی خوشحالی کرد و رفتیم بیرون برا نی نی یه کفش خریدیم وبعدشم رفتیم شام خوردیم وبهترین خاطره ی عمرم رو تجربه کردیم
البته من همچنان باورم نمیشد واسه همین نیومدم و خاطرمو ننوشتم گفتم باید صدای قلبشو بشنوم 9ابان یعنی 5شنبه منو شوشو رفتیم سونو عشقمو دیدم و صدای قلبشم شنیدم بعد سونو شوشو گفت بریم یه دوری بزنیم یه دفعه از فشم سر در اوردیم همینطوری ادامه دادیم و به جاده چلوس رسیدیم و از اونجا هم به خود چالوس شب هم خونه گرفتیم و اونجا موندیم هر جا میرفتیم با برگه سونو عکس میگرفتیم

خیلی خوش گذشت واینم یه مسافرت یهویی دیگه
ببخشید خیلی طولانی شد از خدا میخوام به حق اینماه محرم که داره میاد همه منتظرا این لحظات خوشو تجربه کنن ویه نی نی ناز وتپل بیاد تو بغلشون