بماند به یادگار...
به این چند سالی که گذروندم فکر میکردم به چیزی که الان شدم... نمیدونم درسته یا غلط ولی اطمینانم بیشتره به خودم.
قبلا هرکسی بهم هرچیزی میگفت جواب نمیدادم مبادا حرفی بزنم یا کاری کنم که ناراحت بشه، خیلی توی خودم میریختم و گریه میکردم اما الان محکم جواب میدم و با کسی تعارف ندارم
اگه مورد ازار خیابانی قرار میگرفتم و نگاهای سنگین مردا و رفتارشون ازارم میداد سرمو مینداختم پایین میرفتم اما الان محکم رفتار میکنم و اجازه نمیدم طرف مقابلم به کارش ادامه بده
رابطه اشتباهمو تموم کردم و تونستم بعد از چهارسال از باتلاق خود کم بینی بیام بیرون و اون همه تحقیر رو پایان بدم و الان توی رابطه ای هستم که باهام مثل یک ملکه رفتار میشه نمی دونم سرانجام داره یا نه اما عزت نفس بهتری پیدا کردم
توی خونوادم من فرزند اخر هستم و از بقیه همیشه سرکوب و تمسخر نصیبم شده اما یک شب تو یک بحث بد با مامانم بهش فهموندم حق نداره هرجور میخواد باهام صحبت کنه و منم بهش نگاه کنم، فهموندم حیوون خونگی نیستم که قشنگ باشه و اون هرچی میخواد من بگم چشم...
توی محیط کارم اقایونی که میخوان شوخی و مسخره بازی دربیارن ، قبلا باهاشون میخندیدم ک بگم اره بامزه هستی تا ناراحت نشه اما با خودم گفتم مسئولیتی ندارم ک بخندم واسه شوخی اونا الان سرد و محکم بهشون نگاه میکنم و از شوخی هاشون پشیمون میشن و در یک چارچوب محکم روابط کاریم رو برقرار کردم.
اگه حوصله دارین بقیه موارد رو هم بگم