ی روز ی پیرمرد می ره دکتر میگه 90سالمه زنم جونه حامله شده دکترمیگه امکان نداره پیرمرده میگه این ازمایشش،دکتر میگه یاد یک خاطره افتادم چندوقت پیش با دوستان رفته بودیم جنگل ی شیربمن حمله کرد آفتابه دستم بود شلیک کردم وشیروکشتم پیرمرده میگه امکان نداره حتما یکی دیگه شلیک کرده ،دکتریک لبخند میزنه و میگه خب دیگه چخبرحاجی