از یه طرف تو فقر بدبختی هام گیرم
با مادرم میریم پرستاری.تو اکثرتاپیک هام گفتم
از یه طرف فکر آینده داره دیونم میکنه همش حس میکنم زندگی من همینه هیچوقت تغییر نمیکنه از یه طرف خودمو با بچه های اونا مقایسه میکنم ک تو ناز نعمتن ولی من از یه زندگی عادی ام برخودار نیستم
نمیتونم کاری کنم همین بدترین چیزه
میدونم اگه چندماه قشنگ بشینم بخونم واسه کنکور قشنگ فرهنگیان درمیام دوسالم پشت کنکور بودم درگیرمشکلات خانوادگی طلاق مادرم شوهرش اذیتمون میکرد الانم مادرم دورکارای طلاقشه هم کار میکنم کنارش
ازیه طرف میترسم نرم دانشگاه پیام نور امسال کنکورم در نیام دلم میخواد برم دانشگاه پیام نور حسابداری بخونم از یه طرفم دلم میخواد کنکور بخونم برم دانشگاه فرهنگیان از این منجلاب کثیفی بدبختی نداری دربیام ولی ۲۱ سالمه دوستام دیگه سال آخرشونه من تازه بخوام بخونم واسه کنکور از زندگی عقب می افتم افسرده میشم لطفا کمکم کنید