کنار هم دراز کشیده بودیم ،اما برعکس
سر من کنار پای او و پای او کنار سر من
با انگشت های پایش بعضی از طره های اشفته ی موهایم را به بازی گرفته بود
میان بغض اشک الودم تک خنده ای سر دادم
گفتم؛داستان گنجشک هارو میدونی؟
چیزی نگفت ، از حق سکوتش استفاده کرده بود
اما من به صدایش به بالا پایین شدن سیبک گلویش ،به گم شدن گهگاه صدایش و گرفتگی اش نیاز داشتم
سکوتش که ادامه دار شد گفتم؛ میدونی وقتی گنجشکا گریه کنن میمیرن؟
فکر کردم اینبار هم سکوت میکند ،اشک هایم بی وقفه از کنار شقیقه ام میگذشت و جایی میان موهایم گم میشد
پا شد و حالا ارنج به زمین زده با اخم به چهره ی گریانم نگاه می انداخت
دستی به زیر چشمانم کشید ،چشم از عسلی هایش برداشتم و بیشتر اشک ریختم
پشت پلکم را بارها و بارها بوسید و گفت؛ تو گنجشک نیستی عزیز من تو عقابی ،عقابی که هر کجای این دنیا برم بالای سرمه و مراقبمه
قلب یه شیر توی وجودشه
نگاهش کردم ،اشک هایم کمی بند امده بودند
گفتم؛برای دل خوشیم اینارو میگی؟
بینی ام را بین انگشت هایش گرفت و بعد هم نوکش را بوسید و کنارم دراز کشید
گفت؛ برای اینکه گریه نکنی هر کاری میکنم
از بغل چشم نگاهم کرد نگاهش کردم
گفت؛اخه گنجشکا وقتی گریه کنن میمیرن