با مامانم قطع رابطه کردم ، تاپیکای قبلی نوشتم ، اینجا هم مختصر میگم باز ...بدجنسه، دوبهم زنه، حسوده، چشم موفقیت و پیشرفت کسی رو نداره حتی بچه هاش، زخم زبون ، طعنه ، کنایه میزنه ، شوهرم اختلال روانی پیدا کرده همش مسخره میکنه میزنه تو سرم ، به اینکه سه تا پسر زاییده افتخار میکنه و کسایی که دختردار هستن از جمله خودم یا خانواده ی شوهرمو مسخره میکنه! و چون از جنس دختر بدش میاد ، از من متنفره ، ازش مهر مادری ندیدم ، هیچوقت حمایتم نکرده ، پشتم نبوده ، یعنی دوست برادرمو از من بیشتر تحویل میگیره ، چون مَرده، حالا خود برادرم بماند! پشت سر من همش بد میگه و منو از چشم همه میندازه ، دوران مجردیم هم همین بود، همیشه منو به باد کتک بابام و برادرام میداد، شوهر کردم دلش نیومد بزاره بابام یک ریال خرجم کنه ، نه جهاز نه عروسی ، هیچی ....پیش شوهرم کتکم زدن ، فحشم دادن تا اونم ازشون یاد بگیره ، چون از نظر اونا شوهرم خیلی تحویلم میگرفت و نمیتونست تحمل کنه ! آخرین باری هم که رفتم خراب شده شون باز پیش شوهرم تحویام نگرفتن، با رفتاراشون تحقیرم کردن، بیماریه شوهرمو مسخره کردن تو رومون ، وقتی هم دید ناراحت شدم ، بهم گفت : ر...ی...د..م تو اون دهنت!!!!
از اونموقع تصمیم جدی گرفتم باهاش برای همیشه قطع رابطه کنم، اونم عادتشه همه رو تنها میکنه با بدگویی و غیبت و دوبهم زنی تا همه بخودش پناه بیارن( مصداق بارز تفرقه بینداز ، حکومت کن)
الان به برادرام زنگ میزنم ، جواب تلفنامو نمیدن ، میدونم باز این از خدا بیخبر چیزی گفته بهشون ! تا من از فرط تنها موندن ، پناه ببرم بهش
اینکارو نمیکنم ! ولی کاش برادرام هم چشماشون رو خباثت ها و بدیهای مامانم باز بشه روزی و بفهمن چه ضربه هایی به خودشون و زندگیشون داره میزنه