از خونه فراری ه .ربطی هم به من نداره . ظهر ها ناهار نمیاد میگه که دخترم نمیذاره برگردم دوباره .میره خونه پدرش ناهار می خوره . حتی اگه دخترم خونه پدرش هم باشه باز میره اونجا ناهار می خوره. امشب یه کار ساختمانی دارن انجام میدن .قرار بود شب تا صبح انجام بدن تا تموم شده. کار گر و غذا و چراغ هم بود . با برادرشم شریک ه. بعد الکی سر سفره گفت کارگر ه گفته بچه م مریض ه من میرم به جا اون ! برادرشوهرم گفت که اونجا به غیر اون سه نفر دیگه هم هستن. بعد گفت آخه میرم سر بزنم ببینم چیزی لازم دارند.برادرش گفت من خودم سر زدم وسیله هم دادم. بعد آخر سر داد زد که من حتما باید اونجا باشم تا شب و رفت .ما هم با برادرشوهرم برگشتیم خونه. تو راه برادرش میگه فلانی یعنی شوهرم فراریه از خونه و محبت باید باشه تو خونه! انگار زن این محبت فشانی می کنه یه وعده غذا نمی پزه برای این ! اما برادرش آدم ه . منم گفتم ربطی به محبت ندارم این فراریه.از روز اول بدبخت فراری بود . انگار دلش می خواد تنها باشه خاک بر سر .قبلاً خودم می گشتم محبت و اینا و گریه و التماس الان عین خیالم نیست . سر ظهرم که زد پارچ و شکست و یه عکس و عمدا نمیره بگیره یا یه پول بزنه . دخترم گریه می کرد من بابامو می خواهم خیلی ناراحت شدم .مشغولش کردم .تو دلم گفتم بابات عاشق ه اینه ما رو تنها بذاره دختر ساده من . الان م پیام داده من تا صبح اینجام .منم نوشتم به درک