
چیزی به وقت اخبار نمانده است که یکهو نرگس به حرف می آید. بغض گلویش را گرفته است اما گریه نمیکند. انگار نمیتواند گریه کند.. انگار که دیگر تاب رنج کشیدن ندارد. سوخته است و تمام شده است. تو اتاق تاریک است. تمام شهر تاریک است. نرگس، تو نور ماه، زیر نخل وسط حیاط نشسته است و حرف میزند. ننه باران و زن محمد میکانیک پیشش نشسته اند. حرف زدن نرگس آرام است و بی تفاوت. اما در کلامش و در بی تفاوتی اش چنان دردی قد کشیده است که هر کلامش همچون تازیانه به جانم تیغ میکشد.