مثلا قرار يه جراحي انجام بده تازگي
اول منو قسم داد كه به همسرم يعني پسرش چيزي نگم چون مشغله كاري و درسي داره
منم گفتم نه از جانب من خيالت راحت
دو روز نگذشت كه اصرار كرد بياييد و ... سرشام همسرم خسته كوفته امده بود لقمه داخل دهانش بود يهو بهش گفت جراحي دارم
همسر منم بي تفاوت گفت خب ميري جراحيو خوب ميشي
نه اينكه نسبت بهش كم توجه باشه فقط خيلي خسته بود
( منظورم اينه خودش ميگه نگو توروخدا و شديدا اصرار داره كسي بهش نگه
بعد سر شام همسرم خسته لقمه داخل دهانشه خودش بهش ميگه )
خيلي واقعا مسخره است !!!