حالم از خواهرم بهم میخوره تازه دوتا از پرنده هامو فروختم که به شدت بهشون وابسته بودم به خاطر جاتنگی دادم ۴۰ سالشه اشغال از راه اومده میگه چرا فروختی من میخواستم سرشونو ببرم بخورم برای معده خوبه فلان انگار مال این بوده خوب میدونه من چقدر دوسشون داشتم مجبور شدم حالا دارم درسمو گوش میکنم میگه کنش کنه وگرنه صدای تی وی و موبایلمو زیاد میکنم هندزرفریک دست داداشمه برده سرکار فک کنم همش قلبمو میشکونه همش بهم میگه دست کج پوز کج آخه مشکل دارم خسته شدم داداشم خونشو داده بهش اونجا باشه با بچش ( جدا شده ) ما چیکااااار کردیم خسته شدم به سرم زده از دست اینم شده ازدواج کنم هر اتفاقی هم بیوفته جدا نمیشم که این بخواد بهم چیزی بگه من ۲۱ اون ۴۰ حالم ازش بهم میخوره خداااا به خدا من به آدم مهروبنی ام دومی نداره باور کنید یه بار اومد بهم کیک تعارف کرد با این که قبول نکردم ولی بازم ته دلم باهاش صاف شد خودش هیچ وقت رغاایت نمیکنه ولی مثلاذتوقع داره ما رعایت کنیم مثلا تو خوردن میگه آروم بخورید با حالت بد هم میگه بعد میبینی از پشقاب یکی دیگ گوشتشو برمیداره یا چیزی که میخوادو حالم خوب نیست خسته شدم تنها هم صحبت هامو فروختم دیگ تنها شدم