2777
2789
عنوان

خواستگارم

163 بازدید | 4 پست

حدودا دو هفته پیش اومدن خونه ما و چون پدرشون دوست بابامه همدیگرو نسبتا می‌شناختیم قرار شد چند جلسه با هم بریم بیرون تا آشنا بشیم ولی افتاد وسط چهلم یکی از بستگان مون و بعدش یه ده روزی رو بابا و داییم درمورد پسره تحقیق کردن.

البته خانواده شون هم پیگیر بودن ولی خب ما داشتیم تحقیق میکردیم تا اینکه بابام زنگ زد بهشون گفت یه روز بیاین خونه ما حرف بزنیم حالا دو روز پیش پدر آقا پسر زنگ زد گفت خانومم مریضه و دیگه خبری نشد.

این یعنی چی؟ واقعا مریضه یا منتفی شد؟ میگم شاید ناراحت شدن ما دیر جواب دادیم یا انتظار بیرون رفتن داشتن که ما دعوت کدیمشون به خونه 

یکم ذهنم درگیر شده چون پسره شرایط خوبی هم داشت



۱۵ سال عینک می‌زدم، صبح‌ها دنبال عینک می‌گشتم، تو مهمونی‌ها نگران خط عینک بودم و آرایش چشمم درست درنمی‌اومد… 🥺

واقعاً خسته شده بودم! 😩💔

تا اینکه پیش دکتر کیوان رضایی تو بیمارستان نور لیزیک کردم 💕

عملش انقدر ساده و راحت بود که خودم تعجب کردم! فقط چند دقیقه طول کشید و اصلاً درد نداشت 😍

الان بعد از ۱۵ سال، بدون عینک بیدار می‌شم، راحت آرایش می‌کنم، با بچه‌ها بازی می‌کنم و تو هر عکسی احساس زیبایی و آزادی می‌کنم ✨💖

واقعاً بهترین تصمیم زندگیم بود.

گفتم اگر کسی عینکی هست و دنبال دکتر میگرده از اینجا میتونه باهاشون مشاوره بگیره

فعلا چاره ای نداری باید صبر کنی ببینی چی میشه ولی فک نکنم به خاطر دیر جواب دادن منتفی کنن کاش میگفتین چهلم یکی از بستگانمون بود

در کتاب چهار فصل زندگی،صفحه ها پشت سرِ هم میروند، هریک از این صفحه ها، یک لحظه اند، لحظه ها با شادی و غم میروند…گریه، دل را آبیاری می کند، خنده یعنی این که دل ها زنده است …زندگی، ترکیب شادی با غم است، دوست می دارم من این پیوند را گرچه میگویند: شادی بهتر است، دوست دارم گریه با لبخند را                                      قیصر امین پور♡
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز