سلام دلم خیلی گرفته بود گفتم بیام یکم حرف بزنیم اروم شم انقد گریه کردم ک چشام داره در میاد گفتم خودمو با یه چی سر گرم کنم
واسه اینکه شمام اذیت نشید خیلی خلاصه میگم
یکیو دوس دارم ک اونم ادعای دوس داشتن میکنه و قصدشم این بود دوسال دیگ بیاد خاستگاری اما انگار قسمت هم نشدیم حالا ب هر دلیلی خاستگاری برام اومد و قبلش قبول نکردم بخاطر همون پسر اما چیزایی شنیدم ک از لج قبول کزدم ازدواج کنم ۱۶ سالمه ولی خدا میدونه هم دختر خوبی بودم هم اینکه اندازه ۱۶ نفر بهم نامردی شده و زجر کشیدم تو زندگی انگار خدا نمیخاد من خوشبخت باشم حالا این پسر خوبه فقط مامانش تنهاس روز اولم گفتم من با مادرت زندگی نمیکنم واسه خودمون بهتره جدا بشیم اینم قبول کرد حالا ک قرار شده چند روز دیگ نامزد کنیم مامان پسره ب اجیم گفته تورو خدا ب اجیت بگو فکر جدایی نکنه من براش هم مادر میشم هم پدر براش خوب میشم و فلان منم پشیمون شدم ک جواب مثبت دادم بخدا انقد زجر کشیدم ک میترسم اینم بد بشه بدبخت بشم من تو عمرم فقط با یه نفر بودم یه بارم دستش بهم نخورده نمیدونم دارم تاوان چیو پس میدم تورو خدا هرکی متنمو خوند یه صلوات برام بفرسته ک خوشبخت شم من اگه خوشبخت نشم راه برگشتی هم ندارم همین الانم ک هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده خانوادم هیچوقت نمیذارن کنسل کنم چ برسه وقتی ازدواج کنم