بچه ها من بیست و یک سالمه از وقتی ازدواج کردم حدودا یکسال هست. همون پس فردای عروسی با شوهرم اومدیم راه دور حدودا با ۹ساعت فاصله از دوتا خانواده ها بخاطر شغل شوهرم.
البته قرار بر این نبود چون شوهرم با پدرم رابطشون خراب شد یه طورایی شوهرم مجبورم کرد غیر مستقیم که بیام باهاش محل کارش زندگی کنم.
الان همش حسرت کسایی رو میخورم که پیش خانواده هاشونن.
الان خواهر شوهرام دارن ازدواج میکنن همونجا نزدیک خانواده هاشونم میمونند.حالم گرفته میشه وقتی کسی رو اینطوری میبینم.
از یه طرف شوهرم رو دست دارم از یه طرف میگم من زود ازدواج کردم .اصلا حالم یه طور عجیبیه.
حس میکنم خیلی تنهام