عقم گرفت یاد بهترین سالهای عمرم تو خونه اون مترسک عفریته افتادم
سر و تهشو میزدی بالا بود
تا زمانی که خدا خواتست اومدیم بیرون
نکبت اصلا مادر نبود یه اسب آبی بی خاصیت بود نه هیجانی نه مهربونی نه لبخندی نه هدیه ای
شبانه روز بهش فحش میدم
خسته شدم
حالام بالاخره بعد 86 سال سکته مغزی کرده افتاده تو تخت و هزار مشکل
و شوهر سرویس دهنده من دیگه دوررررررررررررررررررررررررره و دیر به دیر میتونه بره سر بزنه
کثافت آدم بود زورم نمیومد