خانوما من و شوهرم از اول موقع نامزدی من خیلی خیلی مدارا کردم باهاش ،دعوا میکرد، تند تند پیام میداد میخوام نامزدی و بهم بزنم و فلان ... من هی مدارا کردم ...تا گذشت و عقد کردیم همون روز عقد بعد مراسم قهر کرد رفت و بعدش پشیمون شد و آمد.... دوران عقدمون هم هی میگفت طلاق بگیریم و سریع پشیمون میشد ... من هی آرامش به خرج میدادم ،میگفتم درست میشه ... تا عروسی کردیم ... روز پاتختی باهام دعوا کرد ... بعد اونم که دیگ بسم الله ... هر روز ی بهونه به دست میگرفت و دعوا ... تا ی مدت آروم شد ... خیلی خوب بود من خیلی مدارا کردم منتها دیگ منم اعصاب و روانم قاطی کرد از اول هی مدارا مدارا دیگ خب آدم ی حدی داره الان یک ساله و نیم عروسی کردیم دیگ الان ی مدت نمیتونم کوتاه بیام هرچی بگه جواب میدم قاطی کردم بخدا... دیونه شدم ... من ی دختر شاد بودم الان حس میکنم زشت شدم ... روانی شدم ..دیگ ی ده روزی میشه تا ی چی میگه و جواب میدم پا میشه یکی میزنه تو گوشم یا فوش پدر مادر و از دیروزم هی گفت برو خونه مامانت (مامانم اینا آمده بودن سر بزنن ) صبح گفتم باهاشون میرم موش شد و ن نمیزارم و اینا تا گذشت ... حالا باز خواب بود بلند شد سر اینک من بهش گفتم بیا بریم خونه خاله اینا شروع کرد داد و بیداد و برو خونه مامانت و اینا ...
خیلی خسته شدم ... ما به سختی بهم رسیدیم هم و دوست داشتیم حالا اینطوری... همه اش با خودم میگم دیونه شدم... ای کاش برم ... برم جایی که هیچ کسی نباشه ...قلبم دیگ درد گرفته ...بخدا تیر میکشه ... چیکار کنم ... نمیدونم...