من از سن ۱۵ سالگی دلم میخواست ازدواج کنم چوم خانوادم هیچ وقت بهم محل نذاشتن تحولم نگرفتن بام حرف نزدن همیشه تو رویا هام یکی بود که بغلم کنه ببرتم بیرون بام حرف بزنه... چه شبایی که در حسرت همچین ادمی گریه کردم...دوستام همه یکی یکی ازدواج کردن و تنها تر شدم. با یکیش دردو دل کردم گفت درس بخون کار کن بگرد خرید کن حس خوشبختی میکنی...منم یه مدت بکوب کار کردم سر خودمو با درس گرم کردم کلی مدرک گرفتم الان درامدم خوبه پولم دارم به قدر کافی اما بازم تنهام... خانوادم نمیذارن با کسی برم بیرون و دوستی ندارم . شدم مثل یه پیر زن افسرده دلم نمیخواد حتی برم جلوی اینه خودمو ببینم از خودم متنفرم انقدر چاق زشت شدم...
شمایی که میگید مجرد بمون لذت ببر من چه جور لذت ببرم تروخدا لذت بردنو یادم بدید