اومدم توی یه اتاق سرد بخوابم که هوا خیلی سرده
هرچی با لباس گرم و پتو خودم رو میپوشونم باز سرده
(لطفا نپرسید کجا زندگی میکنم❤)
کنار بخاری و بقیه نرفتم چون بابام بود و من ازش بیزارم...
من رو به گریه انداخت و رفت خوابید خودش
اونقدر اشک ریختم که الان باز بیماریم حمله هاش شروع شدن
بهم گفت حکم از خداست که تو هیچی نشی
ارزوشه که این اتفاق بیفته تا باهام عین یه سگ برخورد کنه درست عین الان
ولی همون خدا من بنده بی پناهش رو مطمئنم دستم رو میگیره و یروز به یه جایی میرسونه