با خانواده شوهر و جاریم تو یه ساختمونیم .مادرشوهرم چندوقت پیش مریض بود جاریم میرفت بالا سرش عملو اینا داشت و منم غذا براشون میبردم با یه بچه یساله شیطون .یا میرفت مسافرت برای پدرشوهرم غذا میبردم یا مریض میشدن سوپی چیزی میبردیم براشون .الان بچم مریضه نمیدونم انفولانزاس یا کروناعه تبش هی میره بالا دو روز پیش تبش رفت بالا رفتم خونه مادرشوهرم یکم بچرو گذاشت تو تشت و بعدم هی گفت چیزی نیس پدرشوهرمم کلی حرف بهم زد که بچرو بیرون نبرید مریض میشه ازونروزم اصن بهم زنگ نزدن فقط ب شوهرم زنگ میزنن حال بچمو میپرسن یوقتایی جاریم برامون غذا یا سوپ میاره ولی مادرشوهرم هیچی نیاورد انتظار دارم یوقتایی چون بچم شیطونه یه وعده غذا بیاره بگه استراحت کن بخورید جون بگیرید امروز شوهرم صبح تا شب نبود با جیغو گریه ب بچم غذا و دارو میدادم خیلی دلم میخاست یکی یکمی سوپی چیزی بیاره برای بچم چون واقعا بچم نمیذاره هیچکار کنم همش ب پام اویزون بود گریه میکرد از صبح که از خواب پاشدم تا الان رو پام بودم خیلی نابودم خودمم فک کنم از بچم گرفتم .شما جا من بودید چکار میکردید ازین ب بعد؟