میدونم اونم مامانم فرستاده ببینه چه خبر!
از لحظهای که از در وارد شده گفت مریضم ، نمیتونم وایسم ، آخ ،اوخ، حالم خوب نیست وووو.....
چند تا بیسکوییت مونده از صندوق عقب ماشینش برداشته گذاشته تو یه کیسه ی کهنه آورده برا دخترم
پول خرج کردنای میلیاردی برای پسراشه
مریضی و مظلومیت و بدجنسیش برا من
یک ماه پیش که با شوهرم بعد دو سه ماه رفتیم خونشون ، طبق معمول با توهین و بی محلیشون مواجه شدم ،بیماری و وضعیت ظاهریه شوهرمو مسخره کردن،مامانم هم دمه در بهم گفت: ر..ی..د..م به هیکلت
برای بار هزارمه اینجوری میکنن، منم تصمیم قطعی گرفتم دیگه پا تو اون خراب شده نزارم
شگرد مامانم هم اینه تو اینجور مواقع با بدگویی پشت سره آدم ، همه ی خانواده رو ازت دور میکنه تا تنها بمونی و دوباره برگردی بهش و باز روز از نو روزی از نو!
دیدن یه ماه گذشت از دختر احمقشون خبری نشد ، بابامو فرستاده خونم! اونم اومد یا گفت مریضم ، چون میدونه نقطه ضعف من مریضی و ناراحتیشونه و زود دلم نرم میشه ،دید صدای درنیومد ازم ، خیره شد به یه نقطه ! بعد پاشد رفت ، بجای اینکه مثل یه پدر واقعی حالمو بپرسه ، از اوضاع شوهرم بپرسه ، دکتر معرفی کنه ،کمکم کنه، حداقل با محبت بشینه کنارم ، دو کلام باهام حرف بزنه ...
ولی عین خیالشون نیست که هیچ ، تازه خوشحال هم هستن