آن جا یک قهوه خانه بود☕🍁.. اما ننشستیم به نوشیدن دو تا استکان چای.. چرا؟...دنیا خراب می شد اگر دقایقی آن جا مینشستیم و نفری یک استکان چای میخوردیم؟.. عجله،.. همیشه عجله...کدام گوری میخواستم بروم؟من به بهانه رسیدن به زندگی،همیشه زندگی را کشته ام.🍂
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
رفته بودم سرحوض تاببینم شاید عکس تنهایی خود را دراب...آب درحوض نبود..ماهیان میگفتند هیچ تقصیر درختان نیست.پسر روشن آب لب پاشویه نشست وعقاب خورشید اورا به هوا برد که برد...به درررررررررررک راه نبردیم به اکسیژن آب.برق ازپولک ما رفت که رفت.ولی آن نور درشت عکس آن میخک قرمز دراب..چشم مابود. روشنی بود به اقراربهشت...تو اگر درتپش باغ خدا رودیدی..همتی کن وبگو ماهیان حوضشان بی آب است