خوبی ساعت های شنی این بود که هیچ وقت پشت دست ما آدمها جا نمیشدند که تند تند دویدن شنها را نگاه کنیم
تَه تَه اش یک دیوانه بند می انداخت گِرد گردن این ساعت ها و آن را به کمر خود میبست و در خیابان راه می افتاد و هوار میکشید : " آ ـــــــــی ساعت ! "
حالا هر چند ساعتی یک بار که او را می دیدی بخت و اقبال خودت بود
اما این روزها کارمان شده تمرین کردن ؛
دیدن چند بار و چند باره دویدن عقربه ها
مانده ام بگویم خدایش بیامرزاد یا نیامرزاد مخترع ساعت را
که سرگرمی دلچسبی برایمان ساخت
فقط نمیدانم این صدا ، صدای لحظه های رفته از زندگی است ، یا صدای مانده های آن
آخر این روزها کارمان شده تمرین مُردگی کردن ...
دلم به گیسوی باد خورده ای می ماند که آغوشش را برای شکفتن نگاهی به حراج باران سپرد