پدر که باشیبه جرم پدر بودنت
, حکم همیشه دویدن برایت میبرندبی اعتراض به حکم فقط میدوی!
بی رسیدن ها می دوی و در تنهایی ات نفسی تازه میکنی
پدر که باشیدر بهشتی که زیر پای تو نیست باز هم دلهره هایت را مرور میکنی
هر چین و چروک صورتش یه قصه از زندگی خوابیده و تو عمق نگاهش
یه انتظار و چشم به راهیه بی پایانای کاش میشد کاری کرد
که هرگز هیچ پدری تو قلبش اینقدر غم نباشه
برهرکس که مینگرم درشکایت است در حیرتم لذت دنیا به کام کیست؟؟** **