2777
2789
عنوان

داستان زندگی من😭😭😭

450 بازدید | 19 پست

پدرم دوتا مغازه داره یکیشو خودش میچرخونه یکیش هم مامانم صبح ساعت6میرن شبم ساعت10.11میان

از اونور دوتا داداش بچه دارم یکیش15یکیش11

صبح باید پاشم اینارو سرسامون بدم خودم برم دانشگاه عصر درس مشقشون ناهار شام صبحانه،کارهای خونه همچی همکار من میکنم

همیشه تنها بودم..خواهر ک ندارم مادرمم ک نیست

نمیخوام کار کنن میخوان مادرم حداقل خونه باشه ولی نمیاد😭خسته شدم واقعا بریدم 

همیشه از همچی زدم از تفریح بیرون رفتن خرید همچی تو 21سالگی شدم مادر دوتا بچه دارم پیر میشم بخدا

نامزدمم اصفهانع سالی دوبار میبینمش کلن😭

نمیدونم چبکار کنم شما یه پیشنهاد بدین😭😭😭


چرا خب فقط سالی دوبار نامزدت میبینی... این شرایط به مامانت بگو بعدم دیگه بچه نیستن که خودشون بشینن پای درسو مشقشون 

ثمره عشقمون 🤩🥰 نفس منی...قلب بابایی... منو بابا هم که بدون هم نمیتونیم... بالاخره اومدی خدایا همه چشم انتظارها و به حاجتشون برسون.. تاریخ 14/12/1401خاص ترین تاریخ زندگی مشترک منو بابایی

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

چقدر پدر و مادرت خودشون و راحت کردن

بیا بنویسیم مثل درس، مثل مشق، تو کتاب تاریخ فردا... بیا بنویسیم ما هنوز زنده ایم، زیر بار غم ها و دردا .... بیا بنویسیم روزگار قاتل امیده، ولی ما میدونیم شب تار، آخرش سپیده.... جنگ و قهر و تحریم و ستم، این جهان پلشته، کی میدونه غیر خودمون، چی به ما گذشته..... هیشکی توی تاریخ، قد ما خون دل نخورده، واسه یه ذره زندگی اینهمه نمرده .... ته همه این غما، باز ما سربلندیم، یه روزی میاد که با هم دوباره بخندیم .... بماند به یادگار، زمستان ۱۴۰۴

پدرو مادرت انگیزه شون از آوردن بچه مخصوصا دوتا بچه بعدی چی بوده ؟! باید باهات هماهنگ میکردن با این ش ...

همش میگن ما سختی میکشیم واسه تو ولی بخدا واسه من از همه سخت ترهههه پیر شدم

چقدر پدر و مادرت خودشون و راحت کردن

درکت میکنم،چون منم مثل تو بودم.از دانشگاه می‌رسیدم نهار می‌پخت بدون اینکه لب بزنم دوباره برمیگشتم،چون مادرم خیلی مریض بود.خواهر و برادرم رو من تر و خشک میکردم.

این روزا میگذره

عوضش الان پسرم بهترین خاله و دایی دنیا رو داره😊

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2843
2834
2835
2108