یک پسری بود ۹ سال کوچکتر از من .باهاش درس زبان میخوندم تلفنی خ مودب بود فرانسه می زیست بعد ۳ هفته بهش حس پیدا کردم نگفتم باید بپیچونمش با یک بهانه کلاسو رو تعطیل کردم خیلی ناراحت شد خیلی زیاد.عذاب وجدان گرفتم بهش زنگ زدم بعد ۲ هفته باهاش حرفیدم خیلی از من خوشش آمد ولیکن من فردا پس فردا ج ندادم باز خ ناراحت شد نوشت نگرانت شدم بیشعور باز عذاب وجدان گرفتم زنک زدم حقیقت رو گفتم .گفتم من از تو خوشم آمد کلاس رو کنسل کردم چون شما که خ از من کوچکتری. اون گفت بیا دوست معمولی باشیم من گفتم نمیشه و رفتم.بعد هی میامد استوریمو چک میکرد ۲ هفته تا دوروز پیش حرف زدکخ چرا نمیخوای دوست معمولی باشیم