روزای سخت داشتم اما نمیدونستم غم باد چیه
تا دو روز پیش
بی دلیل اشتهام کور شد و هیچ غذایی از گلوم پایین نمیرفت انگار معدم رسیده بود دم گلوم یه چایی میخوردم توی گلوم میموند پایین نمیرفت و در عین گرسنگی و بی اشتهایی حالت تهوع داشتم و میخواستم بالا بیارم خیلی بد بود حالم گرفته بود خیلی گرفته نه حرف میزدم نه غذا میخوردم نه کاری میکردم از صورتم غم میبارید فقط خوابیده بودم و بغض کرده بودم خودم مونده بودم این چه حالیه اخه
نه ک بی دلیل بی دلیل ولی اتفاق بزرگی نیفتاده بود
حامله بودم ماه اخر غصه های کوچیک کوچیک نگرانی های هر شب انگار غم باد شده بود
خدا خیر بده شوهرمو هی پاپیچم شد که حرف بزن حرف بزن الکی موضوع میداد حرف بزنم تا بالاخره بعد دو روز نطقم باز شد
حرف زدم حرف زدم و حالم کم کم خوب شد و اشتهام برگشت و فرداش خیلی بهتر بودم و پس فرداش خوب شدم
ولی خیلی تجربه ی بدی بود انگار افتاده بودم توی یه حوض قیر سیاه و غلیظ
غم باد گرفتین حتی اگ کسی نبود نطقتونو باز کنه خودتون ناجی خودتون بشین و بشینین حرف بزنین
خالی میشین خوب میشین