من تو زندگیم خبلی مشکل دارم.دوساله ازدواح کردم...واقعا دلم طلاق میخاد اما از حرف مردموسرکوفت خونوادم میترسم.شوهرم خیلی بی فرهنگه.خونوادش از خودش بدترن.یه بابابزرگ داره که همش سرش تو زندگیه ماست و شوهرم باید کاراشو کنه.همبشه هم بهش میگه چشم.اما واقعا هیچ نفعی برامون نداره.حتی تو حساس ترین زمانای زندگیمون زنگ زده به شوهرم و کشوندتش اونجا.شوهرمم خیلی جوگیره.الکی داد مبزنه...پنهون کاری...خرج الکی...نمبدونم خسته شدم دیگه.همش تو تنهاییام گریه مبکنم.اصلا خوشحال نبستم باهاش.اصلا تو رابطه های زناشوییمونم خوشحال نیستم!پیش مشاورم رفتم اما حل نشد.اینقد خسته شدم که همش دعا مبکنم این بابابزرگه بمیره فقط.اختلاف فرهنگبمون خیلی شدیده.شوهرن پخمس واسه همه،همه کار مبکنه بدون منت.اما بقیه فقط هرجابی به نفعشونه کنارشن.دوسالع دارم جون مبکنم تااینو بهش بفهمونم.اما هنوزم بقیه اولویت زندگیشن.چیکار کنم🥲