من همیشه از تنهایی میترسیدم و تو دوران مدرسه خیلی خیلی کم تنها بودم شاید سر جمع دو ماه شایدم کمتر . حالا که وارد دانشگاه شدم دوست داشتم تو یه سری گروها برم باهاشون دوست بشم ولی عزت نفسم اجازه نمیده. امروزم دوستم ناهار نگرفته بود من تنهایی ناهار خوردم حس بدی داشتم همش فک میکردم دیگران راجع به من چی فک میکنن
شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی.......اما حالا که به آن دعوت شدی زیبا برقص..