از رفتار بد بقیه خیلی ناراحت میشم و تا روزها فکرم درگیرشونه نمیدونم چ کنم بی تفاوت باشم اعتماد ب نفس ندارم
حالا چند نمونه میارمبراتون
مثلا خواهرم زنگ زده گفته شوهرمگفته واس پسرمون دختر بدنیا بیارید، آخه شوهرم خیلی تو و شوهرتو قبول داره و از شما راضیه قراره اگ دختردار شدید واس پسرمون بگیریمش
من بی زبون هیچی نگفتم ولی این حرفای دلمه ک اون موقع خاستمب زبون بیارم و نیوردم)تو غلط کردی واس دختر نیامده ی من تصمیم میگیری شاید اصلا بزرگ شدن همو نخاستن، شوهرت کدوم خریه ک از ما راضی باشه یا نباشه...پسرتون کی هس ک من باید چش بسته دخترمو بدم(
مثال بعدی
بچه برادرم بچه ی منو زخمیکرد بچم گریه کرد ۵سالشه مادرم هی بهش میگفت تو گنده ای نباید گریه کنی.
اصلا بچمو بغل نکرد دلداری نداد فقط دلش پیش بچه برادرم بود ک قهر کرد رف خونشون،بچه برادرم ۷سالشه )البته اینو همونجا ب مادرم پریدمگفتم ک بچم کجاش بزرگه و وقتی درد میکشه گریه میکنه ینی چی گریه نکن(
مادرم خیلی طعنه میزنه بمن، میگه یکم مدرن تر لباس بپوش میگه بچت کوتاهه، خیلی حرف بارممیکنه و خیلی انرژی منفی بهم میده وقتی دو روز میرم خونشون، من فقط برای این میرم خونشون ک خونواده شوهرم فکنکنن بی کسم یا سنگدلم ک ب خونوادم سر نمیزنم.وگرنه اصلا ده سال بگذره دلم واسشون تنگ نمیشه و حتی بعضی وقتا میگماگ یکیشون فوت شد و گریه منیومد چکنم جلو مردم
مثال بعدی
برادرم تازگیا ازدواج کرده عاشق سفر و مسافرت شده، مجرد ک بود با یه من عسل نمیشد خوردش تا سرکوچه نمیرف، حالا دو روز رفته شمال، جلو زنش هی بمن میگه شما هم برید شمال، آخه اونا وضعشونتوپه، ماشین دارن، ویلای رفیقشون در اختیارشونه،ما چی، ک نماشین داریمو هم اینکه تا گردن زیر قسطیم،، برادرم اینارو میدونه و صدبار جلو زنش بمن میگه برید شمال چرا از خونتون در نمیاید
اینا حوادث اخیر بود ک الان روزها تو مخم موندن و حالمو بد کردن شما چجوری براتون مهم نیس