بچهاااا بنظرتون بااین ادم چ برخوردی کنم جاریم چندسال از خودم بزرگتره پدرشوهر و مادرشوهرم خیلی دوسش دارن ...خیلی چرب زبونه ... مادرشوهرم پاش دوروزهست شکسته من بخدا وقت نکردم برم یه ربع ساعت با ماشین راهه .بعد امروز کارام کردم برم یادم اومد بچم کفش نداره گفتم اول برم کفش بخرم بعد برم اونجاااا ...دیگه زنگ شوهرم زد گفت میام دنبالت با ماشین دوستش ...ماهم هرچی نشستیم نیومد ... زنگ زدم مادرشوهرم تا حالش بپرسم بهش بگم عصز حتما میام ... تا زنگ زدم جاری احمقم گوشی جواب دادبلند بلند گف چ سلامی چ علیکی دوروزه افتاده تو جاش مادرشوهر بدبختت نمیتونستی بیای یه کاری واسش کنی ....الکی هی زنگ نزن حالش بپرس ....اون قدر بغض کردم تلفن قطع کرد بعد باز زنگ زدم مادرشوهرم گفت ینی تو مریض نمیشی ینی تو تو جات نمیفتی ....منم گفتم بخدا خاستم بیام جور نشد الان اصلا حالم خوب
نیس نشستم گریه میکنم خیلی دلم شکست