سه ماهی میشه کلا منتقل شده تهران کارش و کنار همیم
تو این سه ماه دائم مریض بود، اختلال روانی داره ، بی تفاوت ، سرد ، بداخلاق، اصلا انگار من و دخترمونو نمیبینه ، یعنی صبح تا شب مجموعا سه کلمه حرف نمیزد باهامون ، اعتراض هم میکردم میگفت بخاطر بیماریمه ! حس میکردما دروغ میگه
چون سره کارش میره و کارش هم یه شغل مهم دولتیه ، از یکی دونفر هم پرسیدم ، گفتن سره کار خیلی خوب و عادیه
تا اینکه دیروز رفت خونه ی خواهرش ....انقدر حالش خوب بود، میگفت میخندید مهربون شده بود ، با بچه کلی حرف زد و اینا
ناراحت شدم راستش
نمیدونم چرا منو و محبتها و زحمتها و صبوریهامو نمیبینه
حالش کنارم خوب نیست
همیشه همینطور بوده ، وقتی خانوادشو میبینه حالش عالی میشه
ولی با من و بچش.....
اصلا حس میکنم عمدا اینجوری میکنه ، من بزارم برم
همین خواهر عفریتش هم بهم گفت : برادرم مریضه، برو طلاق بگیر
خیلی خانواده شو دوست داره و هوای اونارو داره لعنتی