خانما هستین داستان زندگیمو بذارم تازه گذاشتم ولی گوشیم برنامه هاش بهم رخت ادامه ندادم اگر هستین بذارم از قبل تایپ کردم
https://www.ninisite.com/discussion/topic/9621670/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c?postId=257799985 داستان زندگی منه دوست داشتی بخون
https://www.ninisite.com/discussion/topic/9621670/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c?postId=257799985 داستان زندگی منه دوست داشتی بخون
«وقتی بچه هستی، مدام از تو میپرسند: «حالا فرض کنیم همهی مردم خودشون رو انداختن توی چاه. تو هم باید این کار رو بکنی؟». وقتی بزرگ میشی ماجرا فرق میکنه. آدمها بهت میگن: آهای. همه دارن میپرن تو چاه. تو چرا نمیپری؟!
https://www.ninisite.com/discussion/topic/9621670/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c?postId=257799985 داستان زندگی منه دوست داشتی بخون
وقتی به امیر گفتم انکار کرد وگردن نگرفت بعد از مدت ها فهمیدم که دوستم خدیجه همونی که با اون پسره حرف میزد به امیر زنگ میزد وازش خواهش میکرد که با اون دوست بشه ولی امیر قبول نمیکرد من دیگه به خدیجه اعتماد نداشتم وکم کم رابطم رو باش قط کردم سال اخر دوستیمون امیر دیگه با من قهر نمیکرد و همچیز خوب پیش میرفت یروز هم گفت بریم یجا که از خونمون یک ساعت فاصله بود ما روستا بودیم میخواستیم بریم شهر اون روز من بهونه کار باهاش رفتم وکلی رو موتور دور زدیم بعد رفتیم پارک همونجا پلیس اومد ما از ترسمون فرار کردیم میترسیدیم ما رو باهم ببین به خونوادهامون اطلاع بدن جای نداشتیم بریم اون گفت خونه خواهرم اینجا زندگی میکنن بذار بریم اونجا منم از خدام بود باهاش رفتم خواهرش توی شهر ازدواج کرده بود رفتیم اون به گرمی استقبال کرد باهم روبوسی کردیم وارد خونه شدیم حتی اونجا هم ناهار خوردیم😑از بس ترسیده بودیم دیگه نمیتونستیم جایی بریم اونجا خواهرش تحصیلات وسن وسالمو پرسید منم بهش گفتم به برادرش گفت اگر دوستش داری چرا باهاش ازدواج نمیکنی🤭اونم گفت بذار شرایطم جور بشه ما هم کمی نشستیم وبرگشتیم خونمون وقتی برگشتم هنوز تایم برگشت کارنبود من زود رفتم تنها سمیه هم با من نبود برادرم گفت کجا بودی گفتم کار گفت سمیه کجاس گفتم هنوز کار دارن ما زود تعطیل کردیم اونم حسابی شک کرد اخه تیپ و قیافم برا کار نبود بعد از مدتی من بهش گفتم که تکلیف من چیه من الان ۳ سال بپات نشستم با همه خوشی وتلخی اونم گفت فعلا من هیچی برا ازدواج ندارم هیچ پول ودرآمدی ندارم بهش گفتم تو بیا جلو با همدیگه همچیز رو درست میکنیم من حاضرم با همه شرایط بسازم اخه من به هر جور شرایطی ساخته بودم از بچگی تا این سن که ۱۸ سالم بود هیچ خوشی ندیدم برای هیچکس از دور و بریام مهم نبودم اصلا کسی منو حساب نمیکرد یروز بهم گفت بیا خونمون و وضع زندگی مارو ببین
https://www.ninisite.com/discussion/topic/9621670/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c?postId=257799985 داستان زندگی منه دوست داشتی بخون
خدایا چگونه تو را بخوانم درحالی که من، من هستم(با این همه گناه و معصیت)و چگونه از رحمت تو نا امید شوم درحالی که تو، تو هستی(با آن همه لطف و رحمت)پروردگارم سلامتی، عاقبت به خیری و خوشبختی را به من، خانواده ام و دوستانم و هرکسی که این متن رو میخونه عطا بفرما
با ابله بحث نمیکنم،مخصوصا خشکه مقدس فاقد عقل ،ریپلای نکن چون مزخرفات یه فاقد مغز رو نمیخونم و جواب نمیدم،عارم میاد وقتمو حروم کنم واسه یه موجود بی ارزش