پارت ۱۳
وقتی به امیر گفتم انکار کرد وگردن نگرفت بعد از مدت ها فهمیدم که دوستم خدیجه همونی که با اون پسره حرف میزد به امیر زنگ میزد وازش خواهش میکرد که با اون دوست بشه ولی امیر قبول نمیکرد من دیگه به خدیجه اعتماد نداشتم وکم کم رابطم رو باش قط کردم سال اخر دوستیمون امیر دیگه با من قهر نمیکرد و همچیز خوب پیش میرفت یروز هم گفت بریم یجا که از خونمون یک ساعت فاصله بود ما روستا بودیم میخواستیم بریم شهر اون روز من بهونه کار باهاش رفتم وکلی رو موتور دور زدیم بعد رفتیم پارک همونجا پلیس اومد ما از ترسمون فرار کردیم میترسیدیم ما رو باهم ببین به خونوادهامون اطلاع بدن جای نداشتیم بریم اون گفت خونه خواهرم اینجا زندگی میکنن بذار بریم اونجا منم از خدام بود باهاش رفتم خواهرش توی شهر ازدواج کرده بود رفتیم اون به گرمی استقبال کرد باهم روبوسی کردیم وارد خونه شدیم حتی اونجا هم ناهار خوردیم😑از بس ترسیده بودیم دیگه نمیتونستیم جایی بریم اونجا خواهرش تحصیلات وسن وسالمو پرسید منم بهش گفتم به برادرش گفت اگر دوستش داری چرا باهاش ازدواج نمیکنی🤭اونم گفت بذار شرایطم جور بشه ما هم کمی نشستیم وبرگشتیم خونمون وقتی برگشتم هنوز تایم برگشت کارنبود من زود رفتم تنها سمیه هم با من نبود برادرم گفت کجا بودی گفتم کار گفت سمیه کجاس گفتم هنوز کار دارن ما زود تعطیل کردیم اونم حسابی شک کرد اخه تیپ و قیافم برا کار نبود بعد از مدتی من بهش گفتم که تکلیف من چیه من الان ۳ سال بپات نشستم با همه خوشی وتلخی اونم گفت فعلا من هیچی برا ازدواج ندارم هیچ پول ودرآمدی ندارم بهش گفتم تو بیا جلو با همدیگه همچیز رو درست میکنیم من حاضرم با همه شرایط بسازم اخه من به هر جور شرایطی ساخته بودم از بچگی تا این سن که ۱۸ سالم بود هیچ خوشی ندیدم برای هیچکس از دور و بریام مهم نبودم اصلا کسی منو حساب نمیکرد یروز بهم گفت بیا خونمون و وضع زندگی مارو ببین