2777
2789
عنوان

داستان زندگی

| مشاهده متن کامل بحث + 75789 بازدید | 368 پست

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

زحمت تایپش کردم ولی کسی نیست بخونه

تگم کن

«وقتی بچه هستی، مدام از تو می‌پرسند: «حالا فرض کنیم همه‌ی مردم خودشون رو انداختن توی چاه. تو هم باید این کار رو بکنی؟». وقتی بزرگ می‌شی ماجرا فرق می‌کنه. آدم‌ها بهت می‌گن: آهای. همه دارن می‌پرن تو چاه. تو چرا نمی‌پری؟!
تگم کن

بلد نیستم تگ کنم یه پارت دیگه میذارم بقیش فردا

https://www.ninisite.com/discussion/topic/9621670/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c?postId=257799985 داستان زندگی منه دوست داشتی بخون

پارت ۱۳

وقتی به امیر گفتم انکار کرد وگردن نگرفت بعد از مدت ها فهمیدم که دوستم خدیجه همونی که با اون پسره حرف میزد به امیر زنگ میزد وازش خواهش میکرد که با اون دوست بشه ولی امیر قبول نمیکرد من دیگه به خدیجه اعتماد نداشتم وکم کم رابطم رو باش قط کردم سال اخر دوستیمون امیر دیگه با من قهر نمیکرد و همچیز  خوب پیش میرفت یروز هم گفت بریم یجا که از خونمون یک ساعت فاصله بود ما روستا بودیم میخواستیم بریم شهر اون روز من بهونه کار باهاش رفتم وکلی رو موتور دور زدیم بعد رفتیم پارک همونجا پلیس اومد ما از ترسمون فرار کردیم میترسیدیم ما رو باهم ببین به خونوادهامون اطلاع بدن جای نداشتیم بریم اون گفت خونه خواهرم اینجا زندگی میکنن بذار بریم اونجا منم از خدام بود باهاش رفتم خواهرش توی شهر ازدواج کرده بود رفتیم اون به گرمی استقبال کرد باهم روبوسی کردیم وارد خونه شدیم حتی اونجا هم ناهار خوردیم😑از بس ترسیده بودیم دیگه نمیتونستیم جایی بریم اونجا خواهرش تحصیلات وسن وسالمو پرسید منم بهش گفتم به برادرش گفت اگر دوستش داری چرا باهاش ازدواج نمیکنی🤭اونم گفت بذار شرایطم جور بشه ما هم کمی نشستیم وبرگشتیم خونمون وقتی برگشتم هنوز تایم برگشت کارنبود من زود رفتم تنها سمیه هم با من نبود برادرم گفت کجا بودی گفتم کار گفت سمیه کجاس گفتم هنوز کار دارن ما زود تعطیل کردیم اونم حسابی شک کرد اخه تیپ و قیافم برا کار نبود بعد از مدتی من بهش گفتم که تکلیف من چیه من الان ۳ سال بپات نشستم با همه خوشی وتلخی اونم گفت فعلا من هیچی برا ازدواج ندارم هیچ پول ودرآمدی ندارم بهش گفتم تو بیا جلو با همدیگه همچیز رو درست میکنیم من حاضرم با همه شرایط بسازم اخه من به هر جور شرایطی ساخته بودم از بچگی تا این سن که ۱۸ سالم بود هیچ خوشی ندیدم برای هیچکس از دور و بریام مهم نبودم اصلا کسی منو حساب نمیکرد یروز بهم گفت بیا خونمون و وضع زندگی مارو ببین

https://www.ninisite.com/discussion/topic/9621670/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c?postId=257799985 داستان زندگی منه دوست داشتی بخون

هروقت مابقیش رو گذاشتی لایکم کن عزیزم شبت خوش

خدایا چگونه تو را بخوانم درحالی که من، من هستم(با این همه گناه و معصیت)و چگونه از رحمت تو نا امید شوم درحالی که تو، تو هستی(با آن همه لطف و رحمت)پروردگارم سلامتی، عاقبت به خیری و خوشبختی را به من، خانواده ام و دوستانم و هرکسی که این متن رو میخونه عطا بفرما     
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز