پارت۶
برادر ناتنیم میگن وقتی توی قنداق بوده مادرش اونو گذاشت ورفت بخاطر یسری اختلافات ولی از زندگی ما که پدر ومادر داشتیم مرفه تر و بهتر بود چون عمه هام خیلی بهش میرسیدن و گذاشتن بره دانشگاه وبعد از دانشگاه معلم شد که عمه ی بزرگ که دختر داشت اونو به برادرناتنیم دا د واز این وصلت خیلی راضی بود چون برادرم خیلی باشخصیت و خوشکل ودرس خونده بود اونم یکی از اتاق های خونه پدر بزرگمو بهش دادن که زندگی رو باهاش شروع کنه عمه مجردم هم قربانی جدید گرفت و سر ناسازگاری رو با زن داداشم شروع کرد ولی نه به شدتی که با مادرم بود
پارت ۷
حالا سوال پیش میاد چرا عمه ام مجرد بود اولا اخلاق گندی داشت و یجوری بود دوما نمیخوام به خلقت خدا عیب کنم سیاه و صورت پر لک داشتی چشام قرمز و قد کوتاهی داشت اون بشتر شبیه جادوگرا بود وقتی به چشماش نگاه میکردم اوج نفرت رو توی چشماش درک میکردم که دلیلش هیچ وقت نفهمیدم خواهر بزرگم بزرگ شده بود تک توک خواستگار میومد ولی تا میرفتن دیگه برنمیگشتن نگو این عمه ام که جفت خونه ما بود هر کس میومد بهش میگفت دختر برادرای منو نگیرید اونا دخترای خوبی نیستن اهل ارایش و آزادی کامل دارن اینو بعدها فهمیدیم مادرم میخواست خواهرم رو به هر کی از راه برسه بده مثلا یک پس عقب مونده بود که خیلی پولدار بودن رفته بود خواستگاری عمه مجردم عمه ام برای خواهرم اوردش که خداروشکر این وصلت سر نگرفت عمه ام بزرگه هم یه پسر مریض داشت میخواست خواهرم رو واسش بگیره پسر عموم هم همسن خواهرم بود پسر عموم بزرگه عمه ام هم مدام در تلاش بود که هیچ وقت سمت خواهرم نیاد خونه عموم هم دوتا پسر و یه دختر داشتن بعدها هم تصمیم گرفتن بچه دار بشن بعد از غرق شدن مریم ویه دختر گیرشون اومد اسمشو مریم گذاشتن اون دختر عمو هم یه چهار سالی کوچکتر از من بود اسمش مینا بود من همیشه وقتی میرفتم با مینا بازی میکردم اون برعکس من لباسای قشنگ و اسباب بازی قشنگ داشت مادرش هم همیشه بهش پول برای خرید میداد که میرفتیم با هم خرید میکردیم گاهی تا یک هفته خونشون بودم وقبول نمیکردم برگردم چون اونجا غذاها خوشمزه ای درست میکرد زن عموم وهمیشه در رفاه بودن دقیقا برعکس ما