2777
2789
عنوان

داستان زندگی

| مشاهده متن کامل بحث + 75789 بازدید | 368 پست

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

هستیم بذار

«وقتی بچه هستی، مدام از تو می‌پرسند: «حالا فرض کنیم همه‌ی مردم خودشون رو انداختن توی چاه. تو هم باید این کار رو بکنی؟». وقتی بزرگ می‌شی ماجرا فرق می‌کنه. آدم‌ها بهت می‌گن: آهای. همه دارن می‌پرن تو چاه. تو چرا نمی‌پری؟!

پارت۶

برادر ناتنیم میگن وقتی توی قنداق بوده مادرش اونو گذاشت ورفت بخاطر یسری اختلافات ولی از زندگی ما که پدر ومادر داشتیم مرفه تر و بهتر بود چون عمه هام خیلی بهش میرسیدن و گذاشتن بره دانشگاه وبعد از دانشگاه معلم شد که عمه ی بزرگ که دختر داشت اونو به برادرناتنیم دا  د واز این وصلت خیلی راضی بود چون برادرم خیلی باشخصیت و خوشکل ودرس خونده بود اونم یکی از اتاق های خونه پدر بزرگمو بهش دادن که زندگی رو باهاش شروع کنه عمه مجردم هم قربانی جدید گرفت و سر ناسازگاری رو با زن داداشم شروع کرد ولی نه به شدتی که با مادرم بود

پارت ۷

حالا سوال پیش میاد چرا عمه ام مجرد بود اولا اخلاق گندی داشت و یجوری بود دوما نمیخوام به خلقت خدا عیب کنم سیاه و صورت پر لک داشتی چشام قرمز و قد کوتاهی داشت اون بشتر شبیه جادوگرا بود وقتی به چشماش نگاه میکردم اوج نفرت رو توی چشماش درک میکردم که دلیلش هیچ وقت نفهمیدم خواهر بزرگم بزرگ شده بود تک توک خواستگار میومد ولی تا میرفتن دیگه برنمیگشتن نگو این عمه ام که جفت خونه ما بود هر کس میومد بهش میگفت دختر برادرای منو نگیرید اونا دخترای خوبی نیستن اهل ارایش و آزادی کامل دارن اینو بعدها فهمیدیم مادرم میخواست خواهرم رو به هر کی از راه برسه بده مثلا یک پس عقب مونده بود که خیلی پولدار بودن رفته بود خواستگاری عمه مجردم عمه ام برای خواهرم اوردش که خداروشکر این وصلت سر نگرفت عمه ام بزرگه هم یه پسر مریض داشت میخواست خواهرم رو واسش بگیره پسر عموم هم همسن خواهرم بود پسر عموم بزرگه عمه ام هم مدام در تلاش بود که هیچ وقت سمت خواهرم نیاد خونه عموم هم دوتا پسر و یه دختر داشتن بعدها هم تصمیم گرفتن بچه دار بشن بعد از غرق شدن مریم ویه دختر گیرشون اومد اسمشو مریم گذاشتن اون دختر عمو هم یه چهار سالی کوچکتر از من بود اسمش مینا بود من همیشه وقتی میرفتم با مینا بازی میکردم اون برعکس من لباسای قشنگ و اسباب بازی قشنگ داشت مادرش هم همیشه بهش پول برای خرید میداد که میرفتیم با هم خرید میکردیم گاهی تا یک هفته خونشون بودم وقبول نمیکردم برگردم چون اونجا غذاها خوشمزه ای درست میکرد زن عموم وهمیشه در رفاه بودن دقیقا برعکس ما

https://www.ninisite.com/discussion/topic/9621670/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c?postId=257799985 داستان زندگی منه دوست داشتی بخون

نه

یادت باشه تو این دنیا هیچ چیزی از هیچ کسی بعید نیست... اگر مادر شدی یادت نره اول تو باید شاد و قوی باشی تا بتونی شاد بزرگش کنی یک بچه از همون روز تولدش نگاهش به خنده های مادرشه نه رنگی بودن اتاقش...     شوهر خدا نیست نون شبت گرو اون نیست پس از سر ناچاری کنارش نمون اگر حرمت گزار نیست .
برا خودم میذارم؟

برار میخونم چرا اینقدر سایت خلوت

«وقتی بچه هستی، مدام از تو می‌پرسند: «حالا فرض کنیم همه‌ی مردم خودشون رو انداختن توی چاه. تو هم باید این کار رو بکنی؟». وقتی بزرگ می‌شی ماجرا فرق می‌کنه. آدم‌ها بهت می‌گن: آهای. همه دارن می‌پرن تو چاه. تو چرا نمی‌پری؟!

پارت ۱۲

بعد از مدتها خدمتش تموم شد همیشه همدیگرو میدیم ۱۶ سالگی ۱۷ و۱۸ سالگی سه سال با هم بودیم ولی توی این سالهاخیلی قهر و اشتی داشتیم پسر خوشتیپ وبه روزی بود دختر دور برش زیاد بود مدتها میرفت و خبری ازش نبود باز برمیگشت و رابطه ی سر میگرفت و ادامه میدادیم منم در کنار درسم کار میکردم پیش دانشگاهی بودم دو روز در هفته مدرسه می رفتم بقیه روزا رو کار میکردم تا بتونم خرجمو در بیارم کرایه رفت و برگشت پول لباس و خورد و خوراک وقتی میرفتیم شرکت باید از صبح تا بعد ازظهر کار میکردیم ناهار هم باید خودمون میوردیم توی این چندسال که کار میکردم هیچ وقت یادم نمیاد مامانم یک وعده ی نهار برای ما گذاشته بود همیشه با دوستامون میخوردیم من و خواهرم سمیه با هم کار میکردیم سمیه خواهرم اون موقع ها ترک تحصیل کرده بود وهمیشه سرکار میرفت یروز شارژ نداشتم از بغل دستیم که باهاش ناهار میخوردیم شماره ی امیرو گرفتم و بهش زنگ زدم بعدها متوجه شدم امیر باهاش قرار گذاشته و همدیگرو دیده بودن ولی چون سنش بالا بود و زشت بود اون نپسندیده وکات کرده بودن یروز از شرکت بر میگشتیم دوستم سهیلا امیرو بهم نشون داد وگفت با این پسره قرار داشتم رفتم از نزدیک دیدمش من با تعجب گفتم این که امیر منه🤔...

https://www.ninisite.com/discussion/topic/9621670/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c?postId=257799985 داستان زندگی منه دوست داشتی بخون
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز