اینجا رو دوست داشتم بنویسم ...
من گفتم همیشه میرفتم خونه عموم و با دختر عموم بازی میکردم یروز عموم میاد دنبالم که منو ببره چون دخترش حوصلش سر ررفته بود ولی عمه ام میاد به عموم میگم تو که دستت به دهنت نمیرسه اینو چی هروز میبری میخوره میخوابه 😔در صورتی که من وقتی میرفتم با اینکه کوچیک بودم ولی خیلی بهشون کمک میکرد مثلا ظرف میشتم جارو میکردم و خیلی از کارهای دیگه
بعد چند سال که دختر عموم بزرگ شد با دوست پسر عموم یا همون دوست برادرش دوست میشه و قرار ملاقات میذارن میاد خونه پدر بزرگم و ازم میخواد کمکش کنم ما هم گفتم خونمون جفت خونه پدربزرگم بود رفتم پیشش ولی همونجا پسر عموم متوجه میشه ویه دعوای درست حسابی راه میندازه و میخواست اون شب خواهرش دختر عموم بزنه ولی من از دختر عموم دفاع کردم ایستادم جلوش که کتک نخوره وقتی پسر عموم اروم شد من رفتم خونمون بعدها عموم اومده کل کازه کوزه ها ریخته بود سرم عمه ام بهش گفته که سارا دختر خرابیه ودخترتو از راه به در کرده وپشت دخترت در اومد ازش دفاع اونشب همه چیز به ضرر من شد به نفع دختر عموم شب بود من سرمو گذاشته بودم که بخوابم عموم از راه رسید وخیلی چیزا بهم گفت گفت تو فضولی و دخترمو از راه به در کردی عموم همچین اخلاقی نداشت ولی عمه ام اینقد زیر سرش خونده بود و پرش کرده بود که اومد این حرفا رو زد