2777
2789
عنوان

داستان زندگی

| مشاهده متن کامل بحث + 75789 بازدید | 368 پست
منم زندگی پر فراز نشیبی داشتم و متولد۷۱م دهه ۶۰و۷۰ نابودشدن

خوشبختم

آره واقعا به گذشته که نگاه میکنم و سبک زندگی اون موقمون رو با حالا و نسل بعد از خودم مقایسه میکنم 

شابد ما جز نابودترین نسلا بودیم

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

استارتر عزیز منم تا ته داستانت رو خوندم  امیدوارم بخاطر قلب مهربونت خدا خیلی خیلی کمکت کنه و ب ...

ممنون گلم 

https://www.ninisite.com/discussion/topic/9621670/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c?postId=257799985 داستان زندگی منه دوست داشتی بخون

اینجا رو دوست داشتم بنویسم ...

من گفتم همیشه میرفتم خونه عموم و با دختر عموم بازی میکردم یروز عموم میاد دنبالم که منو ببره چون دخترش حوصلش سر ررفته بود ولی عمه ام میاد به عموم میگم تو که دستت به دهنت نمیرسه اینو چی هروز میبری میخوره میخوابه 😔در صورتی که من وقتی میرفتم با اینکه کوچیک بودم ولی خیلی بهشون کمک میکرد مثلا ظرف میشتم جارو میکردم و خیلی از کارهای دیگه

بعد چند سال که دختر عموم بزرگ شد با دوست پسر عموم یا همون دوست برادرش دوست میشه و قرار ملاقات میذارن میاد خونه پدر بزرگم و ازم میخواد کمکش کنم ما هم گفتم خونمون جفت خونه پدربزرگم بود رفتم پیشش ولی همونجا پسر عموم متوجه میشه ویه دعوای درست حسابی راه میندازه و میخواست اون شب خواهرش دختر عموم بزنه ولی من از دختر عموم دفاع کردم ایستادم جلوش که کتک نخوره وقتی پسر عموم اروم شد من رفتم خونمون بعدها عموم اومده کل کازه کوزه ها ریخته بود سرم عمه ام بهش گفته که سارا دختر خرابیه ودخترتو از راه به در کرده وپشت دخترت در اومد ازش دفاع اونشب همه چیز به ضرر من شد به نفع دختر عموم شب بود من سرمو گذاشته بودم که بخوابم عموم از راه رسید وخیلی چیزا بهم گفت گفت تو فضولی و دخترمو از راه به در کردی عموم همچین اخلاقی نداشت ولی عمه ام اینقد زیر سرش خونده بود و پرش کرده بود که اومد این حرفا رو زد

https://www.ninisite.com/discussion/topic/9621670/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c?postId=257799985 داستان زندگی منه دوست داشتی بخون

اینجا رو باید بگم کمی در مورد زندگی خواهرم سمیه

بعد از اینکه من ازدواج کردم سمیه که دوسال بزرگترم بود فقط ۲۰ سالش بود که چند تا خواستگار درب وداغون داست که رد کرد پسر عموم هم اومد جلو ولی خواهرم بخاطر اینکه با هن بزرگ شده بودیم جواب رد داد یبار از یه شهر دیگه یکی میاد خواستگاری بعد خونوادشو میفرسته اونا هم تنها نمیان با عمه و عمو ودایی و کلی از خونواده وفامیلش میان کلی ماشین دم خونه بابام بود هنوز تحقیق نکرده بودیم بعد از رفتنشون مامان و بابام دیگع به این خواستگار نه نگو وضعشون دیدی همه شیک وکلی ماشین دارن بابا گفت اقا من راضیم مامانم هم میگفت من چشم بسته راضیم

https://www.ninisite.com/discussion/topic/9621670/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c?postId=257799985 داستان زندگی منه دوست داشتی بخون

بعدش شوهرم و برادر ناتنیم میرن تحقیق فقط یجا میپرسن ومیگه ما اشنایی کامل باهاشون نداریم ولی ظاهر پسر خوبه ....

بعد تحقیق که اینجور به مامانم گفتن خواهرم با اینکه ته دلش راضی نیس قبول میکنه خواهرم از ظاهر پسره خوشش نمیاد ولی گفت حالا که شرایطش خوبه قبول کنم شب بله برون هم با یه دست گل و حلقه وچادر وقران میان حتی با کل فامیلاشون گفتن شب بله برون شام هم هستیم و ماکلی واسه شام تدارک دیدیم بعد شام به توافق رسیدن

https://www.ninisite.com/discussion/topic/9621670/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c?postId=257799985 داستان زندگی منه دوست داشتی بخون

وقتی حلقه رو دیدیم خیلی وزنش سبک و زشتو ساده بود ماهم فکر کردیم انگشتر نامزدیه و چیزی نگفتیم ولی هر چی منتظر حلقه و خریدای عقد موندیم از خرید وحلقه خبری نبود که نبود خواهرم خیلی تلاش کرد ولی اونا خسیستر از این حرفا بودن 

انتخاب حلقه که کمترین حق یه خانم بود همونجا هم اصرار کردن که ما برا پسرشون حلقه بگیریم

https://www.ninisite.com/discussion/topic/9621670/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c?postId=257799985 داستان زندگی منه دوست داشتی بخون

بعد از اینکه آزمایش دادن دوماه طول کشید تا عقد کنن اخه آزمایش مشکل داشت وهیچ وقت نگفتم مشکلش چیه و پیش خودشون نگه داشتن تا اینکه به عاقد پول زیر میزی دادن با همون مشکلی که توی آزمایش بود عقد کردن

https://www.ninisite.com/discussion/topic/9621670/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c?postId=257799985 داستان زندگی منه دوست داشتی بخون

روز عقد هم خواهر پسره گفت که من ارایشش میکنم کلاس رفتم که لباس از یکی جور کردن و بهش دادن بپوشه و با همون ارایشی خونگی جشن براش گرفتن خواهرم سمیه دختر خوشکلی بود موهاش هم تا کمرش بود که همه جوونیش و خوشکلیش رو پای پسره معتاد خسیس شکاک دود کرد

https://www.ninisite.com/discussion/topic/9621670/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c?postId=257799985 داستان زندگی منه دوست داشتی بخون

خواهرم تو عقد خیلی اصرار کرد که طلاق بگیره چون از ظاهر و اخلاق پسره خوشش نمیمود و بزور باهاش ادامه میداد ومادرم که طلاق رو ننگ وعار میدونه به هیچ وجه قبول نمیکنه خواهرم از همه برای طلاق خواهش مبکرد ولی کسی گوشش بدهکار نبود با اینکه خیلی از اخلاقای گندشون رو شده بود مثل همین خساست و خیلی چیزای دیگه که مینویسم

https://www.ninisite.com/discussion/topic/9621670/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c?postId=257799985 داستان زندگی منه دوست داشتی بخون

قرار بود بجای سرویس طلا که اون موقع ها ۷ هشو تومن بود بهش پول بدن که برا خودش یه سرویس طلا بخره ولی خواهرم از کارش کلی طلا خریده بود گفت دیگه دوست نداره طلا بخره و همونا رو تو کارت میذاره بعد هم مراسم عروسی رو توی باغ میگیرن

https://www.ninisite.com/discussion/topic/9621670/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c?postId=257799985 داستان زندگی منه دوست داشتی بخون

شوهر خواهرم با یکی از فامیلاشون برا اینکه هزینه کم بشه با هم عروسی رو میگیرن تو باغ هنوز یک ساعت نشده بود که محوطه ی باغ سنگ بارون میشه واز هر طرف سنگ پرتاپ میشه من اون لحظه فک کردم  که داریم میشه از بس صدای مهیب وحشتناکی شده بود همه مهمونا فرار میکردن ما هم ناچار رفتیم توی اون ماشین همه باغ رو ول کردن بعدها که علت رو جویا شدیم گفتن که دعوا شده انگار مست بودن و هیچ حرف درست حسابی نمیدادن رفتیم خونه شوهر خواهرم  مامانم بعدها گفت که باید همون روز برمیگشتیم خونمون و این ازدواج بهم بزنیم 

https://www.ninisite.com/discussion/topic/9621670/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c?postId=257799985 داستان زندگی منه دوست داشتی بخون

همونجا خونه شوهرش موندیم شام خوردیم صبح برگشتیم خونه بعد از چند ماه خواهرم فهمید بارداره  توی این روزا هم یه ساده داشت که فارسی نمیشد همه پیاما خارجی میومدن اصلا متوجه نشد که همه ی پولی کا بعنوان پول سرویس طلا گرفته به باد رفته چون وام ازدواج گرفته بودن و قسطای وام عقب میموند وام از این کارت قسطای وام رو میداد چون کارت به اسم خواهرم بود وام ازدواج هم مبلغ نصف میشه نصف برا مرد ونصف برای زن

https://www.ninisite.com/discussion/topic/9621670/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c?postId=257799985 داستان زندگی منه دوست داشتی بخون

واقعا نمیدونم اسمشو چی بذارم بدشانسی یا حماقت ولی من میگم حماقت وسادگی که کار دستتمون داد بعد ماه ها که خواهرم باردار بود ۵ ماهش رود متوجه میشه که شوهرش قایمکی سیگار میکشه و شک میکنه که معتاد باشه و میاد پیش مامانم من وخواهرم ازش خواستیم که بچه ۵ ماه رو سقط کنه وطلاق بگیره چوناین ازدواج عاقبت نداره تازه کنار این شوهر خواهرم بی پول بی عرضه بود که وعده ی غذا نمیتونست جور کنه و خواهرم همش خونه ی پدر شوهرش غذا میخورد بابات همین لقمه غذا باید کلی کلفتی میکرد تازه شوهرش اخلاق گندتر از همه ای که داشت به شدت شکاک و توهمی بود

https://www.ninisite.com/discussion/topic/9621670/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c?postId=257799985 داستان زندگی منه دوست داشتی بخون
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792