کیا خانوادشون بهشون جهیزیه ندادن ؟
همش میگم خوب شد قطع ارتباط کردم ، یادم نمیاد خانوادم پشتم باشن ، حمایتم کنن! حتی خریدای خواستگاریمم خودم کردم ، نمیدونستم به کدوم کارم برسم ! مشکلشونم شوهرم نبودا ، فقط ناراحت بودن من عروسی میکنم، باید خرج کنن! دنبال بهانه بودن ! بابام روز نامزدی بهم گفت پنج میلیون بهت میدم با پسره فرار کن! میخواست بدون عروسی ، جهاز و خرج با پنج تومن سر و تهشو هم بیاره! بعد نامزدی برگزار شد ، گفتن انگشترو پس بده ، ما پول نداریم خرج جهاز و عروسی کنیم ! بعد سره عقدم گفتن خونمون کثیف میشه برو محضر عقد کن! با لباس کهنه و سیاه فرستادنم محضر! اونجام بابام مسخره مون میکرد! بعدشم هی کتکم میزدن تو خونه، میگفتن گم شو جهاز نمیدیم، یه بارم فرستادنم پیش یه آقای خیِّر ، گفتن برو بگو بی کس و کاری! بلکه کمکت کرد! با قرض و وام یه عروسی و جهاز مختصر تهیه کردم! بعد عروسی هم دیدن شوهرم خوبه ( البته به ظاهر و از نظر اونا)همش از حسادت میخواستن تحقیرم کنن، پیش شوهرم کتک فحش بیرون انداختن از خونه ، کاری نموند باهام نکنن، حامله بودم بابام با لگد افتاد بجونم، از خونشون بیرونم کرد، گفت جهاز ندادم سیسمونی هم نمیدم ! همیشه وقتی آبا از آسیاب می افتاد سرو کلشون پیدا میشد! اگه مشکلی داشتم میگفتن به ما مربوط نیست! بارها شوهرمو خودمو تیغ زدن! چه آبروریزیها ، چه تحقیرها! الانم شوهرم بیماره ، همش میزنن تو سرم ، مسخره میکنن، یعنی واقعا چه قبل ازدواج، چه تو این ده سال بعد ازدواجم ، حتی یه خاطره ی خوش ندارم ! متنفرم ازشون
دخترو آدم حساب نمیکنن