من خواهر برادرم ازدواج کردن رفتن تنهایی با نامادری و بابام زندگی میکنم نامادریم کلا دوست نداره من باهاشون باشم میگه نون خور اضافه ای.
کلا من حق تفریح لباس خریدن و هیچی ندارم حتی توی خونه بابام نمیتونم اشپزی کنم توی همه چیز دخالت میکنه همه حقوق بابامو برای خودش برده بابامم از من زده کرده دائما تهمت میزنه تو با نامحرمان سر و سر داری و از این حرفا. امشب نامادریم گفت بیا بریم خونه خواهرم و رفتیم توی ماشین نشستیم اونجا بحث ازدواج انداخت و تیکه انداخت که مثلا من ۳۰سالمه ترشیدم و دیگه کسی منو نمیگیره منم اعصاب دعوا نداشتم ساکت موندم اما بابامم طرف اون بود میگفت اگر ازدواج میکردی الان وضعت این نبود که با ما بیایی منم گفتم از دستتون خستم منم نخواستم بیام و بحث بالا گرفت. نامادریمم چند وسیله توی پلاستیک بود محکم پرتشون کرد عقب تو صورت من منم دستشو که گرفت سمتم محکم با ناخن گرفتم از حرص
شروع کرد فحاشی منم مثل اون جوابش دادم به بابام گفت اینو نیار خونه خواهرم این ابرو نداره منم پیاده شدم خودم برگشتم خونه انقدر بهم تهمت زدن و حرف زشت زدن حرصم گرفته دلم داره تیکه تیکه میشه وسط خیابون همه نگاهمون میکردن ابرومو برد همش جیغ میزد الکی بابام منو ادم حساب نمیکنه