مادرشوهرم ۶۰سالش امروز زنگ زده طلبکارانه باهام حرف میزنه میگه چرا عین بقیه شدی و بهم سر نمیزنی (من بیشتر از بقیه بهش سر میزدم و میرسیدم بهش)الان کمی دور شدم بهش نمیتونم زیاد سر بزنم یک هفته هم بود مریض بودم میگه چرا نیستی هااا؟؟!میگم یه هفتست تو خونم از خونم بیرون نرفتم
همش از من دلخور میشه به اون یکی جاری اعتراض هم نمیتونه بکنه.حالا میگه فلانی عمل کرده چرا نرفتی دیدنش .میگم اونایی هم که رفتن دیروز رفتن منم امشب میرم ۱۸دقیقه خدا شاهده حرف زد سر درد گرفتم میگم شانس من و ....
کاش از اول عین بقیه میبودم .
خب من هم زندگی دارم بچه دارم