یه تیکه از خوابم رو یادم نمیاد
نمیدونم چیشد و کجا که بعد از رفتن داییم اون مرد من رو یجوری برد داخل یه روستایی و یه خونه...
و یه ادم دیگه رو هم که دوستش بود گذاشت نگهبان
وقتی داخل رفتم دوتا از دوستای دوران راهنماییم که شاید حتی چندسالی میشه اسمشون به گوشمم نخورده رو اونجا دیدم
وقتی بهشون گفتم امشب عروسی داداشمه خیلی واسم ناراحت شدن
حتی لباس مجلسیم تنم بود
نمیدونم چطور ولی کمکم کردن درواقع به هم دیگه کمک کردیم و موقعی که دوستش خونه نبود ما پنجره رو شکستیم و بیرون رفتیم...یه روستا بود تمام راه رو بدون کفش و با پای برهنه سه تا دختر میدویدیم....اونقدر گریه کردیم که دیگه نایی واسمون نمونده بود ولی بالاخره دیگه اونجا نبودیم...از هم جدا شدیم و من رفتم سمت جایی که قرار بود جشن داداشم باشه درست در ورودی که رسیدم دیدم روی گوشیم پیام اومد بالاخره پیدات میکنم دوباره اشتباه کردی....
اینجا از شدت ترس از خواب پریدم
سحر بود موقع اذان زمانی که این خواب رو میدیدم
چیزی که واسم عجیبه اینه که چهره اون مرد از ذهن من پاک نمیشه،من حتی توی دنیای واقعی هم ادمی رو که برای بار اول میبینم چهرش توی خاطرم نمیمونه ولی این مرد قیافش هک شده...
میدونید تعبیرش رو؟