2777
2789
با شوهرم بحثم شده ،رفته خونه مامانش منم تنهام میترسم 

ای خدا 

ان شاءالله که مشکلتون حل بشه و زود بیان آشتی 

رک بگویم از همه رنجیده ام! از غریب و آشنا ترسیده ام بیخیال سردی آغوش ها   من به آغوش خودم چسبیده ام :) 

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

همسایه انگل بیدارم کرد 

من نمیدونم با این اوصاف خدا رو کجا ببینم 

خدا نیست 

عدالت نیست

لایکم نکن اذیت میشم نمیبخشمتاااا 😒منم خیلی دوست داشتم سلامتی داشته باشم  خونه عیان بشینم ماشین عیانی سوار شم ارامش داشته باشم که هیچ کدومو ندارم به کسیم میگی از نظر خیلیا جوابش حمکتی و امتحانه  هست،متنفرم از این نتیجه گیری حکمتی هست...یعنی یکی اینو میگه میسوزممممم،الانم خیلی دوست دارم زودتر بمیرم لااقل اینو واسم زیادی نبین زودتر تموم کن💔 عدالت خدا کجاست💔تا حالا دلت برا کسی سوخته؟من برای خودم میسوزه💔 متنفرم از دنیاییکه همه بدبختیا رو سر من اوار شده
پا شدم درس بخونم ساعت۷:۳۰امتحان دارم دیدم هیچی نمیفهمم گفتم بخوابم بی خیال امتحان😶😂💔

ها بابا اول خواب دوم درس و زندگی 😂

رک بگویم از همه رنجیده ام! از غریب و آشنا ترسیده ام بیخیال سردی آغوش ها   من به آغوش خودم چسبیده ام :) 
سرچی

همینجوری الکی الکی 

شوهرم گفت واسه ناهار چی بخرم منم چنتا چیز بهش گفتم ، اونم نصفه خریده بود ، گفتم واسه ناهار املت درست کنم اینا بمونه شب درست کنم تا بقیشو بخریم یهو قاطی کرد هر چی خریده بود پرت کرد سس مایونز شکوند وسط خونه ، خونه پر از سس شد 

چنتا ظرف تو سینک اونارو هم شکوند تو خونه 

خونه پر از  شیشه و خوراکی بود منم ترسیده بودم فوری رفتم تو تراس ، چون دست بزن داره گفتم الان منم میزنه 

بعدش رفت

شب اومد محکم زد تو کمرم منم فوری رفتم تو اتاق بعدش چنتا وسیله برداشت رفت خونه مامانش 

چهل سال بعدجلوی آینه موهایم را شانه کنم..👵روسری آبی ام را بپوشم وآرام آرام بروم توی آشپزخانه..نگاهت کنم و بگویم :دیدی گفتم میان ..لبخند بزنی☺بگویی : چقدر قشنگ شدی😍یاد وقت هایی بیفتم که جوان بودم.👩ناراحت شوم که پیر شده ام 👵..زشت شده ام ..و تو باز بگویی با موهای سفید بیشتر دوستت دارم👵و من مثل هفده  سالگی هایم ذوق کنم😍سر بزنم به قیمه ای که برای بچه هایمان پخته ام ..🍲بعد تو از نوه ی آخرمان بگویی.بگویی این فسقلی عجیب شبیه تو شده..من برایت چای بریزم.☕بچه هایمان بیایند.مدام بگویم :قند نخور آقا.چایی داغ نخور .. بذار سرد شه..تو لبخند بزنی☺من مثل چهل سال پیش شوم و جلوی بچه هایمان سرم را روی شانه ات بگذارم ..💑نوه هایمان را بغل کنیم .👶دخترهایمان سالاد درست کنند و غذا بیاورند ..پسرها سفره بیاورند و بشقاب بچینند..پسر اولمان بگوید :هیچی دستپخت تو نمی شه مامان..عروسمان خودش را برایش لوس کند و بگوید:پس دستپخت من چی ؟!پسرمان نازش را بکشد😍ما از حال خوششان ذوق کنیم ...زیر گوشت بگویم : مرد زندگی بودن را از خودت یاد گرفته.❤باز هم نگاه های مهربانت.👀و باز هم درد زانوهایم یادم برود ...بچه ها بروند خانه هایشان ..ومن از خوشحالی ده بار بمیرم که چهل سال است تو را دارم❤عاشق شادمهرم، ب امید روزی ک برم کنسرتش 🥰

پسرم نمی‌ذاره بخوابم هم میخواد خوابم ببره بیدار میشه گریه می‌کنه که بذارمش رو پام منم الان

باردارم نمیتونم وقتی رو پامه بخوابم باید بشینم خواب از سرم میپره 

خواب راحت ندارم اکثر شبا همینه وضعیتم 

ماههای اخر بارداریه و بی خوابیاش😑 از ساعت سه دارم چاک دیوارو نگاه میکنم

ان شاءالله که به زودی میگذره و شیرینی هاش جایگزین اینها میشه و به سلامتی بغلش میکنین 

رک بگویم از همه رنجیده ام! از غریب و آشنا ترسیده ام بیخیال سردی آغوش ها   من به آغوش خودم چسبیده ام :) 
۳ونیم بیدارشدم خوابم نبرد اومدم نی نی سایت از این تاپیک به اون تاپیک دیگ داره خوابم میاد کم کم  ...

منم واقعا قلبم ب درد اومد 

چهل سال بعدجلوی آینه موهایم را شانه کنم..👵روسری آبی ام را بپوشم وآرام آرام بروم توی آشپزخانه..نگاهت کنم و بگویم :دیدی گفتم میان ..لبخند بزنی☺بگویی : چقدر قشنگ شدی😍یاد وقت هایی بیفتم که جوان بودم.👩ناراحت شوم که پیر شده ام 👵..زشت شده ام ..و تو باز بگویی با موهای سفید بیشتر دوستت دارم👵و من مثل هفده  سالگی هایم ذوق کنم😍سر بزنم به قیمه ای که برای بچه هایمان پخته ام ..🍲بعد تو از نوه ی آخرمان بگویی.بگویی این فسقلی عجیب شبیه تو شده..من برایت چای بریزم.☕بچه هایمان بیایند.مدام بگویم :قند نخور آقا.چایی داغ نخور .. بذار سرد شه..تو لبخند بزنی☺من مثل چهل سال پیش شوم و جلوی بچه هایمان سرم را روی شانه ات بگذارم ..💑نوه هایمان را بغل کنیم .👶دخترهایمان سالاد درست کنند و غذا بیاورند ..پسرها سفره بیاورند و بشقاب بچینند..پسر اولمان بگوید :هیچی دستپخت تو نمی شه مامان..عروسمان خودش را برایش لوس کند و بگوید:پس دستپخت من چی ؟!پسرمان نازش را بکشد😍ما از حال خوششان ذوق کنیم ...زیر گوشت بگویم : مرد زندگی بودن را از خودت یاد گرفته.❤باز هم نگاه های مهربانت.👀و باز هم درد زانوهایم یادم برود ...بچه ها بروند خانه هایشان ..ومن از خوشحالی ده بار بمیرم که چهل سال است تو را دارم❤عاشق شادمهرم، ب امید روزی ک برم کنسرتش 🥰
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز