بچه ها من شوهرم رفته ماموريت دو تا بچه كوچيك هم دارم بعد به عمه ام گفتم بياد چند روز پيشم بمونه كمك حالم باشه
اين عمه ام يه شوهر داره كه بنده خدا تازگي ها چندماهي هست كه آلزايمر گرفته و اصلا نميتونه تنها جايي بذارتش بخاطر همين همه جا با خودش ميبره، امروزم با خودش اورده بود ، بعد اين بنده خدا نزديك ٨٠ سالشه و فوق العاده مرد شريف و مؤمن و خوبي هست الانم كه الزايمر گرفته اختلال حواس داره
ما شبا زود ميخوابيم تقريبا يكساعت پيش كه تو اتاقم خوابيده بودم و داشتم بچمو شير ميدادم ، اون بنده خدا بيدار شد رفت دسشويي ولي وقتي برگشت چون خونه تاريك بود الزايمر هم داره اشتباهي اومد تو اتاق من بالا سر من وايساده بود گيج شده بود نميدونست بايد چيكار كنه هي به من نگاه ميكرد هي پتو رو دست ميزد ميخواست بياد رو تخت بخوابه ، من انقد ترسيده بودم كه داشتم سكته ميكردم تو تاريكي زبونم بند اومده بود يه ربع همونجوري بود بعد رفت حالا همش ميترسم دوباره بياد نميدونم چيكار كنم اگه به عمه ام بگم خيلي ناراحت ميشه كلا خجالتي هست و بخاطر وضعيت شوهرش از همه قطع رابطه كرده خيلي دلشكسته هست
ميترسم در اتاقو قفل كنم بازم بد باشه چون صبحا زياد ميخوابم اگه عمه ام بيدار بشه ببينه در قفله خيلي بهش برميخوره