2777
2789
عنوان

•••🌱

20 بازدید | 0 پست

پرستو برایِ من مثلِ نان بود . مثل مِتفورمین و انسولین بود برای بیمار دیابتی . من نه فقط پرستو که هر چیزِ مربوط به او را هم دوست داشتم . پرهام، برادرش، را هم بیش‌تر از همه‌ی دوازده ساله‌های دنیا دوست داشتم . مادرش، ناهید خانم، را مثل مادر خودم دوست داشتم، پدرش، آقایِ خسروی، دبیرِ بازنشسته‌ی زیست‌شناسی را خیلی دوست داشتم، آن‌قدر که به درس مُزخرفی مثل زیست‌شناسی هم علاقه‌مند شده بودم . کارمندهای بانکِ پاسارگاد شعبه‌یِ امیرآباد را، خیلی ساده، چون پرستو را می‌شناختند و به او احترام می‌گذاشتند دوست داشتم . کفش‌های پرستو و کیف او و چیزهای تویِ کیف او را هم دوست داشتم . جاکلیدی و نوع آدامسی که می‌خرید . ساعت‌مُچی‌اش . انگشترها و دست‌بند نقره‌ای‌اش را . حتی انگار اِسکناس‌هایی که توی کیف او بود با بقیه‌ی اسکناس‌ها فرق داشت . انگار چیزی از او ساطِع می‌شد که اشیا و آدم‌هایی را که در مسیرِ این تابِش بودند، دوست داشتنی می‌کرد . کریم‌جوجو درست می‌گفت، پرستو برایِ من نان بود و دارو و البته آب . و هَوا . و مَعنا .


مصطفی_مستور


_خیلی قند بود؛)🤍




زندگی مثل آیینه است☁️✨️
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2834
2835
2108
داغ ترین های تاپیک های امروز