اصلا امروز از جلو چشمم کنار نمیره
من معلمم تازه هم با شوهرم اشتی کردیم بعد یکسااااال
خونه اجاره کردیم و من دیگه خونه بابام نیستم .از دست غر زدنای مامانم و بدخلقیاش مجبور شدم برگردم به شوهرم
خلاصه قرار ش صبحا بچم با شوهرم باشه
دو سالشع بدبختی اینع ک همین ک من از کنارش بلند میشم بیدار میشه انگار ک بفهمه من دارم میرم
امروز مدرسه بودم ساعت هشت و نیم شوهرم زنگ زدع
وای صدای گریه های بچم و داد و بیدادای شوهرم
ک عربدع میزد بچت منو روانی کرده بیا خونه من نمیتونم نگهش دارم
همه اینا رو داد میزد
بعد گوشی داد به پسرم اون دیگه ساکت شده بود من باهاش حرف میزدم خب اون فقط میتونه بگه ماما یا الو
دیگع جملع نمیگه
بعد شوهرم داد میزد سرش خب حرف بزن با مامانت
من میگفتم حالا ک ساکت شده اذیتش نکن سرش داد نزن باز داد میزد مگه من حیوونم ک داد بزنم
خلاصه بگم ک اومدم از مدرسه بیرون و تا به تاگسی رسیدم و اومدم خونه نصف عمر شدم
باز دیگه تو خونه رو نگم ک چ حرفایی میزد .اخر گقتم میدم بچه رو مامانم نگه داره« با وجود تمام زخم زبونا و منت ها و ب بختیایی ک از طرف مادرم سرم اومد
و خب سر بچم داد نمیزدن مث این روانی😭»
پاشو تو یه کفش کرده ک حق نداری جایی دیگه ببریش و ابروی منو ببری