قرار شد درباره گذشته هم حرف بزنیم شوهرم بهم گفت تو دوران مجردیم با یه زن متاهل رابطه داشتم اون زن توی شهرمون دیدمش خیلی زشته سیاه و زشت بعد شوهرم بهم گفت الان مثه سگ پشیمونم ک این کارو کردم جوانیوجاهلی.توبه کردم گفت وقتی بهش فک میکنم ک این کارو کردم حالم از خودم بهم میخوره و اینا.کثافت زنه گفته اصن زن وردار من خودم ارضات میکنم اشغال دوتا بچه هم داره شوهرشم اینقد مظلوم واقعا شوهره چقد گناه داره نمیدونه چ اشغالی ورداشته تف به این ادما حالم از این ادمای جندا بهم میخوره .یکم ناراحت شدم ولی به رو خودم نیوردم ولی بهش فکر ک میکنم حرص میخورمو ناراحت میشم نمیدونم چرا ..من بهش گفتم گذشته ها گذشته مهم الانه...این حرفو زدم ولی تو دلم یه چیز دیگس