عروسی عموی شوهرمه بماند بخاطر لباس خریدن و نخریدن چقد بحث کردیم حالام ک قبول کردم لباس بخریم ی شب ک رفتیم فقط ببینیم لباسارو شوهرم زنگ زد به جاریم گف بذا از اون بپرسم کجا دارن
حالا من خودم خیاطم بهتر میدونم چ لباسی خوبه کجاها لباسی کمیپسندم دارن و اینا
بعد جاریم اول گف لباس و زن با زن باید بره بخره مردا ی فکری دارن زنا یه فکری بعدم اسم چن تا مغازه رو گفته بود ک منم میدونستم لباس جالب ندارن
حالا قبول دارم درست گفته جاریم اما شوهر من خودش سلیقش بد نیس بعدم قراره خودم انتخاب کنم خلاصه حرف اونو قبول کرد هرچیم گفتم بریم فلان پاساژ گف ی شب دیگه و رفتیم اون مغازه ها کجاریم گفته بود و چیز خوبی نداشتن
حالا امروز برگشته میگه با اون برو برید بخرید من نمیدونم تو تنت چجوریه و فلان گفتم من میخوام با تو برم
از این ناراحت میشم ک حرف منو قبول نمیکنه اما حرف جاریمو حرف ابجی و مامانشو قبول میکنه واقعا بهم برمیخوره هروقتم میخوام برم سمت اونا استرس میگیرم ادمای خوبینا ولی شوهرم خودش اونا رو تو ذهنم تبدیل ب یه ادم کنترل گر و دخالت کن در آورده