نگاهامون تو هم گره خورده بود،نه من حرفی میزدم نه اون انگار باسکوتمون داشتیم ناراحتیامونو فریاد میزدیم،انگار اون لحظه حنجره هامون خفه بود و فقط چشامون،توان حرف زدن داشتن!
بلاخره یه صدایی از ته گلوش بزور اومد ...
بیا سنگامونو وا بکنیم،بیا دلگیریارو تموم کنیم.
بیا راجبه چیزی که ناراحتی حرف بزنیم.
نگاهم رنگ تمسخر گرفت،گفتم مرور دوباره خنجری که تو قلبم کردی فقط دردمو دوبرابر میکنه!
ناراحتیمو کم نمیکنه ...سنگامو وا نمیکنه ...
نگاهش رنگ غم و پشیمونی داشت!
اما به زبون نمیاورد،انگار خورده غرورشو بزور حفظ کرده بود!
تلخ خندی زدم و با ته مونده صدام گفتم برو ...
دردامو بیشتر نکن،مرورشون عذاب آوره...!اون رفت ولی من موندم و با قلبی که نمیدونستم چطور باید درستش کنم!
قلبی که یه روزی سالم بود،ولی الان هزار تیکه شده ،هر تیکه اش تو یه خاطرس؛
و هر یه خاطرش میخواد نیمه جونی که تموم شده رو هم ازم بگیره!
...