ممنون که وقت میذارید و به حرفای من گوش میدید... زندگیم در عرض چند ماه از بهترین روزا به سخت ترین روزای بعد از زندگی مشترک رسید...می دونم هیچ کار خدا بی حکمت نیس و باید صبر کنم...مجبورم قسمت به قسمت بگم تا مسائل با هم قاطی نشن...قسمت اول با تصادف شوهرم شروع شد..ما تهران زندگی میکنیم و برای یه کار کوچیک چند روز اومدیم شهرستان خودمون که روز دوم رسیدنمون همسرم با موتور تصادف کرد و پاش ز زانو جدا شد... ما هم که همه دار و ندارمون رو دادیم یه آپارتمان خریدیم هیچ پولی نداشتیم و جلوی هر دوست و آشنا دست دراز کردیم و پول جور کردیم و پاش رو پیوند دادیم...به اجبار شهرستا ماندگار شدیم تا هم به مراحل قانونی تصادف برسیم و هم درمان همسرم...الان سه ماه هست که اینجاییم...شغل و مغازه رو تهران رها کردیم با کلی قسط اومدیم حالا با این بدهکاری ها داریم همه چیز رو میفروشیم که بدهی ها رو بدیم...این قسمت اولش بود..بقیه رو میگم
زد اگر کسی در خانه ات ، دلدماست کرده بهانه ات.. همه جا گرفته نشانه ات، به چه حسرتی به چه حالتی..هر لحظه تو را سلام آقا.. دلتنگ رویت هستم تا همیشه
من نمیدونم چرا به هر کی میگم الهی یکی لنگه خودت بیفته وسط زندگیت بهش برمیخوره ☹️☹️☹️ یعنی خودشونم میدونن شخصیتشون در حد نفرینه😆 ولی ای کاش خودم یکی مثل خودم بیاد تو زندگیم ، شبانه روز دعا میکنم ، شما هم که داری میخونی دعا کن 🤗
قسمت دوم کار برادر شوهرم و دعوای کن با خانواده شوهرم هست... همون روزایی که من باید سریع پول جور میکردم برادر شوهرم که ۱۰ سال از همسرم و ۷ سال از من کوچیکتره و تازه عقد کرده دائم به من میگفت پول جور کن به همه زنگ بزن از کسی خجالت نکش... خودشم تازه تصادف کرده بود و میگفت من ندارم که کمک کنم منم باور کردم... یه شب کلا پیش شوهرم موند توی بیمارستان و بعد رفت پی زندگیش و برادر من از تهران خودش رو رسوند و به کمک شوهر خواهرم ب نوبت پیش شوهرم بودن تا شوهرم دو تا عمل کرد و مرخص شد..شوهرم رو آوردن خونه مادرش... فرض کنید دوشنبه تصادف کرد خواهر شوهرم باردار بود و بهش نگفتیم ولی متوجه شد... پنج شنبه شوهرم مرخص شد و آمد خانه... جمعه برادر شوهرم و خواهر شوهرم آمدن ناهار خوردن و رفتن..همه کارها رو من و داداشم و شوهر خواهرم میکردیم..داماد شون هم خبری ازش نبود فقط یه بار بهش زنگ زدم گفتم ماشین ما رو جمع کن بفروش اونم رفت یه تعمیر کار آورد ماشین رو جمع کردن و ۳۲۰ تومن هزینه تعمیر شده بود و ایشون گفته بود من الان ندارم سر ماه میدم و به ما گفتن که ایشون پرداخت کرده و ما هم گفتیم خدا خیرش بده معرفت به خرج داده... تا اینکه سر هفته نشد که من خونه پدر شوهرم بود دیدم شوهرم گوشیش زنگ خورد و داشت میگفت باشه چقد بریزم کی بریزم... ناگفته نماند بیمارستان به برادر شوهرم زنگ زده بودن و مبلغی از پول عمل رو پس داده بودن و براد شوهرم خبر داشت...وقتی شوهرم قطع کرد بعدش گفتم کی بود گفت داداشم گفتم خب گفت گفته میخوام ماشینم رو عوض کنم زنم گفته این تصادفیه خوب نیس رفتم یه ماشین دیدم ۱۶۰ تومن من ۱۵۰ دارم تو ۸ تومن بده به من دو هفته بعد بهت میدم... من انگار یه پارچ آب سرد ریختن روی سرم...باور نمیکردم چطور این پول و طلا داشته با جون داداشش معامله کرده چون شب اول گفتن اگه تا صب عمل نشه می میره... اینم فشار گذاشته بود پشت سر من پول رو جور کن خودش به هیچ کس رو نزد..شوهرم گفت گفته به کسی نگو به زنتم نگو ..گفتم من میگم گفت نه نگو... من به روی پدر و مادرش نیاوردم گفتم گناه دارن ناراحت میشن..رفتم بهش پیام دادم گفتم خیلی نامردی من فکر میکردم تو مشکل داری پیدات نیست پول نداری نگو داشتی دنبال ماشین میگفتی روز گرفتاری داداشت گم شدی حالا پولی که من از مردم قرض گرفتم میخوای بگیری بدی ماشین..بهش گفتم من پول رو لازم دارم پس بده به شوهر منم هیچی نگو که بهت پیام دادم..البته کسی عصبانی گفتم..ادامه داره
زد اگر کسی در خانه ات ، دلدماست کرده بهانه ات.. همه جا گرفته نشانه ات، به چه حسرتی به چه حالتی..هر لحظه تو را سلام آقا.. دلتنگ رویت هستم تا همیشه
خلاصه اونم زنگ زد به شوهرم زنگ زد خونشون نگو مادر شوهرم در جریان بوده طرف اون رو گرفت که اون یک ساله منتظر وام ازدواجش میخواد ماشین عوض نکنه نباید ازش توقع داشته باشی..خلاصه بگم دعوای بدی شد و من قهر کردم اومدم خونه مادر م و دیگه نرفتم...قسمت بعدی دعوای من و مادر بزگمه
زد اگر کسی در خانه ات ، دلدماست کرده بهانه ات.. همه جا گرفته نشانه ات، به چه حسرتی به چه حالتی..هر لحظه تو را سلام آقا.. دلتنگ رویت هستم تا همیشه
من با دو تا بچه های اومد خونه مادر بزرگ و مادرم که یه خونه خیلی کوچیکه...اوایل اعصاب نداشتم بد اخلاقی میکردم...بعد یه مدت رفتم دکتر اعصاب و کلا تصمیم گرفتم از تنشا کم کنم..و کلا بهتر شدم و سعی میکردم کمتر ناراحت بشم... تا اینکه چند روز پیش مادر بزرگم که کمی بداخلاق هست و بد قصاوت میکنه و حرف ناراحت کننده میزنه داشت به جون خوارم غز میزد که رفته بیرون بچش رو مریض کرده..ما ساکت بودیم ولی پسرم براش توضیح میداد که اینجور نیست اونم داد میزد سر پسرم که با تو حرف نمیزنم و پسرم براش اخم کرد اونم به پسرم فحش داد و یه حرفی زد که خیلی زشت بود و دختر خواهرم نشسته بود و خیلی ناراحت شدم که جلو اون به پسرم همچین حرفی زده ..یه حرف درباره آبگاه مردا بود..بحثمون شد و دعوا بالا گرفت..دعوا که تمام شد من رفتم تو اتاق و بیرون نیامدم ..بعد ازظهر دوباره شروع کرد و با مامانم دعوا کرد که تقصیر تو هس..خیلی گفت اینقد گفت که دوباره عصبانی شدم و از اتاق بیرون آمدم و دعوا دوباره بالا گرفت ..پسرم می خواست روی صندلی بشینه که صندلی رو از زیر پای پسرم کشید..خلاصه فردا صبح قهر کرد و رفت خونه خواهرم و خط و نشون کشید اگه تا ده روز دیگه نری میرم برادرم رو میارم سهم منو بدیم برم خونه اجاره کنم...منم خیلی از دستش ناراحتم خیلی ازش بدم میاد مامانم میگه برو ازش معذرت خواهی کن خیلی سخته نمی تونم... قسمت بعدی درباره شوهر خواهر شورم و مادر شوهرم هست
زد اگر کسی در خانه ات ، دلدماست کرده بهانه ات.. همه جا گرفته نشانه ات، به چه حسرتی به چه حالتی..هر لحظه تو را سلام آقا.. دلتنگ رویت هستم تا همیشه
دیروز عصر گوشیم زنگ خورد دیدم مادر شوهرم منم که باهش قهرم گوشی رو دادم پسرم گفت با مامانت کار دارم گفت بیا شوهرت رو آروم کن...خلاصه بگم... دامادشون آدم خیلی کینه ای و اهل گله گذاری هست ..برای همه چیز گله میکنه..خیلی توقع داره...از وقتی شوهرم تصادف کرد پیداش نشد تا ۱۷ روز ...نیومد یه احوالپرسی کنه... بعد اومد بعد کم کم اومد و خرید کرد می آورد.. عمل سوم شوهرم هم رفت بیمارستان ..تا اینکه چند روز پیش زنگ میزنه گله میکنه شما که تا حالا برای بارداری زن من کاری نکردین حق ندارین بیاید بیمارستان وقتی زایمان کرد..شوهرم با این پای عاجزش اسنپ میگیرن با مادر شوهرم میرن خونشون ببینن چی میگه...خونه خواهر شوهرم یه شهر کوچیک به فاصله ۱۰ کیلومتری شهر ماس...اونا هم در رو باز نکرده بودن هر چقدر شوهرم در میزنه... به گوشی خواهرش زنگ میزنه جواب نمیدن..اینا هم بر میگردن....تا اینکه دیروز شوهرم زنگ میزنه به خواهرش سه بار...باهاش کار داشته ولی اون جواب نمیده...بعد مادرش که زنگ میزنه خواهر شوهرم گله میکنه که کاری برای من نکردین..شوهرم به مادرش میگه گوشی رو بده من ببینم اینا چشونه چی میگن...مادر شوهرم نمیذاره میگه تو فقط بلدی تو زندگی خواهرت آتیش بندازی... خواهرت حامله هس هیچی نگو شوهرم میگه باشه ولی از من توقع نداشته باش وقتی زایمان کرد برم سر بزنم کادو بدم من با این وضع پام رفتم در خونشون در رو باز نکردن... مادر شوهرم هم مثل همیشه طرف آنا رو میگیره و دعواشون میشه و طبق معمول مادر شوهرم میگه تو برای ما هییچ کاری نکردی.. در حالی که قصه کارهایی که شوهرم برای آن ادش کرده خودش مثنوی هفتاد من هس.. و مادر شوهرم میگه تو برای خواهرت هیچ کاری نرکدی برای داداشت هیچ کاری نکردی..در حالی که ۷ سال خواهر شوهرم من به من و شوهرم نه سلام کرد نه محل گذاشت...خلاصه بگم شوهرم قهر کرد ا مد خونه ما...حالا من موندم از همه جا رونده... بی پول بدهکار... هیچ وقت زندگیم اینجور نبوده تحت فشار نبودم دست همه رو میگرفتم الان اینجوری شدم ... خیلی از خدا می خوام کمک کنه یه راهی باز بشه بتونم جدا بشم.. حد اقل مشکلات اعصاب نداشته باشیم با کسی رابطه نداشته باشیم...
زد اگر کسی در خانه ات ، دلدماست کرده بهانه ات.. همه جا گرفته نشانه ات، به چه حسرتی به چه حالتی..هر لحظه تو را سلام آقا.. دلتنگ رویت هستم تا همیشه