خیلی غمگینم.دو ساله ازدواج کردم تموم موهام سفید شده...شوهرم خیلی نفهمه.خونوادش ازون بدتر.من تو نازو نعمت بودم.خیلی الان تو عذابم و برام سخته.هر لحظه ارزوی مرگ خونوادشو میکنم.همش با بابام وقایسش میکنم و میبینم چقد بده و زجرم میده.اصلا دلم نمیخاد ازش بچه دار شم.هر لحظه بیشتر از ازدواجم پشیمون میشم...نمیدونم چیکار کنم.همش باعث خجالتمه🥺دوس دارم برگردم به مجردیم.به همون حسای ناب دوس داشتنم...الان بااین ادم حسه بد دا م
چون دیگه هیچ راهی ندارم بچه بیارم وام به بدن بچم خوشه
به بچه م فکرمیکنم،به حس بارداری ، حس شیر دادن به یه تیکه از وجودخودت و عشقت ، حس نفس کشیدن های ریز ریزش تو بغلم خیلی اوقات تو درونم حمل میکنم . با خودم میگم خدایا میشه من بچه خودم رو ببینم!
اصلا فکرشم نمیکردم انقدر سخت باشه وای نگاه مردم، ترحم فامیل پیشنهادای ناجور ، و اینکه اصلا نمیدونی دیگه کسی تورو واسه خودت بخواد یا....ببین تو ایران طلاق گرفتن خیلی وحشتناکه عین کابوس نا تمومه از من میشنوی نکن اینکار و تا جایی که میتونی....ایشالا که زندگیت اوکی شه ولی جدا نشو