خیلی غمگینم.دو ساله ازدواج کردم تموم موهام سفید شده...شوهرم خیلی نفهمه.خونوادش ازون بدتر.من تو نازو نعمت بودم.خیلی الان تو عذابم و برام سخته.هر لحظه ارزوی مرگ خونوادشو میکنم.همش با بابام وقایسش میکنم و میبینم چقد بده و زجرم میده.اصلا دلم نمیخاد ازش بچه دار شم.هر لحظه بیشتر از ازدواجم پشیمون میشم...نمیدونم چیکار کنم.همش باعث خجالتمه🥺دوس دارم برگردم به مجردیم.به همون حسای ناب دوس داشتنم...الان بااین ادم حسه بد دا م
هر وقت حس کردی دیگه موندن اشتباهه ،،،برگرد،،تو یک بار حق زندگی داری،ولی بی گدار ب آب نزن باز صحبت کن و شرط مشاوره بزار حتی با قهر ،و بزار ببین مشاور چی میگه
من جدا شدنم افتادن از چاه تو سیاهچاله🤕 منم خستم بریدم از چرت و پرتاش و قولایی که به هیچ کدوم عمل نمیکنه
به بچه م فکرمیکنم،به حس بارداری ، حس شیر دادن به یه تیکه از وجودخودت و عشقت ، حس نفس کشیدن های ریز ریزش تو بغلم خیلی اوقات تو درونم حمل میکنم . با خودم میگم خدایا میشه من بچه خودم رو ببینم!
خیلی چیزا...اولویتش خونوادشن اینقد که من دلم میخاد بمیرن😑بی منطقه.دروغ میگه.الکی پول خرج میکنه.نمیتونه اشتباهاتشو قبول کنه.خیلی زبون بازه.سلیطته اس.اصن خیلی بده خیلی.میترسم از طلاق.هم بخاطر حرف مزدم اما مطمئنا پدر مادرم بهم سرکوفت میزنن.من سیاست ندارم که خرش کنم
چرا اینجورین واقعا بعضی مردا؟واسه بقیه همه کار میکنه.مخصوصا پدرش.۸۷سالشم هست.اونم موذیه
چی بگم اینم همینه هر گوهی میخواد بخوره اول خانوادش خبر دارن بعد من میفهمم
نظر من که اصن بع ...شه
رفیق باز هم هستتتت زیاد
به بچه م فکرمیکنم،به حس بارداری ، حس شیر دادن به یه تیکه از وجودخودت و عشقت ، حس نفس کشیدن های ریز ریزش تو بغلم خیلی اوقات تو درونم حمل میکنم . با خودم میگم خدایا میشه من بچه خودم رو ببینم!
به بچه م فکرمیکنم،به حس بارداری ، حس شیر دادن به یه تیکه از وجودخودت و عشقت ، حس نفس کشیدن های ریز ریزش تو بغلم خیلی اوقات تو درونم حمل میکنم . با خودم میگم خدایا میشه من بچه خودم رو ببینم!