همسرم بیکار بود،مورکشم فوق دیپلم بود هیجا استخدامی نداشت،خرجمونم خانواده همسر میدادن،تمام خواهر برادرا کارمند بودن،هرجا کار میکرد کارش نمیگرفت،وقتی به آینده بچشم فکر میکردم دلم کباب میشد،چقد از خیلی آرزوهام گذشتم،
دیگه همت کردم به زور دانشگاه ثبتنام کردم بهش درس میدادم تا پاس کنه،چقد از خیلی چیزا گذشتم حتی دریغ از یک مسافرت توی اون ده سال،
خلاصه مدرکش گرفت استخدامی شرکت میکرد سه سال رد میشد،یک جا قبول شد بعد یکسال مصاحبه و دوندگی گفتن بیا سرکار ۲۰ روز دیگه،بعد ۲۰ روز شد یک ماه،خبری نشد رفتیم حضوری پیگیر شدیم متوجه شدیم کلا زدن زیر حرفشون فقط خودشونو گرفته بودن،
چقدددد گریه میکردم ،اللهی که اون روزا برنگرده،باز دو سال تمام استخدامی شرکت کردیم ،و در اوج ناباوری توی دوجا قبول شد(این مدیون کتاب معجزه شکر گذاری بودم که روز آخر شکر گزاری نتایج اومد و قبول شده بو)،
از اونجایی که چشم ترس شده بودیم همه رو شرکت کردیم تا که
آخرین استخدام رو پیگیر شدیم و الان یکساله سرکاره،الهی شکر،
دفتر خاطراتمو باز کردم دیدم ۱۰ ساله دارم برای کار شوهرم گریه میکنم،و جالب تر اینکه ۱۰ سال پیش نوشته بودم که دوست دارم شوهرم کارمند فلان ارگان بشه دقییییییقا کارمند همون ارگان شده،خیلی جالب بود برام